درود
اول تشکر بابت نظر هاي سازندتون.
يکي دوتا از دوستان از رنگ وبلاگ ابراز ناراحتي کرده بودند که بگم من خودم رنگ آبي رو دوست دارم ولي فعلا رنگ وجودم (احساسم) قرمزه، بعد از تغيير احساسم مطمئن باشيد رنگ وبلاگ هم تغيير ميکنه...
خدمت آقا محسن گل (که کارش خيلي درسته) هم که از دست من خيلي ناراحتند بگم که قالبي که شما برام زحمت کشيدين تبديل کردين يه مقداري ايراد داشت که البته ايرادشو براتون نوشتم ولي اعتراف ميکنم که با کمک شما اين قالبو تبديل کردم چون از او قالب الهام گرفتم... خواهشم ميکنم ديگه ناراحت نباش...
از ساني جون هم ممنون بابت اون چيزي که يادم داد.
خب ميخوام راجع به موضوع خوبي صحبت کنم که البته طولاني و طي چند قسمت ميگم:
(البته اين مطلبو از کتاب عطيه برتر از پائولوکوئليو خوندم، که کمي هم خودم پياز داغ اضافه کردم.)
عشق
همانطور که نور از از اجزاي مختلف تشکيل شده است و با گذراندن نور از منشور اجزاي آنرا ميبينيم، ميخواهيم که عشق را از منشور عبور دهيم و اجزاي آنرا ببينيم و لمس کنيم.
عشق از نه عنصر اصلي تشکيل شده است و همين چيزهاي کوچک و همين فضائل ساده اند که عطيه برتر را تشکيل ميدهند:
بردباري: عشق بردبار است
مهرباني: مهربان است
سخاوت: عشق در آتش حسد نميسوزد
فروتني: غرور ندارد
ظرافت: عشق اطوار ناپسنديده ندارد
تسليم: نفع خود را خواهان نيست
تسامح: خشم نميگيرد
معصوميت: سوءظن ندارد
صداقت: از ناراستي شاد نميشود، اما با راستي به شعف مي آيد.
تمامي اين خصوصيات با ما مرتبط است، با زندگي روزمره ما، با امروز با فردا، با ابديت.
عشق بردباري است:
اين رفتار عشق است، که با آرامش صبر کند، بي شتاب، و بداند که در لحظه مشخصي خواهد توانست خود را تجلي دهد.
عشق بردبار است. همه چيز را تحمل ميکند. همه چيز را باور دارد. منتظر همه چيز است.
چون عشق ميتواند بفهمد.
مهرباني
فقط يک چيز مهم تر از شادي هست : قداست.
اين در دسترس ما نيست. اما امکان شاد کردن ديگران که در توان ما هست. خداوند اين امکان را تقريبا به رايگان در دستان ما گذاشت. اگر به دقت بنگريم، در ميابيم که اين امکان براي ما هيچ خرجي نداشته است. پس چرا در کمک به ديگران ترديد مي کنيم؟ شادي کالايي نيست که در احتکار زياد شود، نيز چيزي نيست که با بخشيدن، بکاهد. بر عکس، تنها با پراکندن شادي است که ميتوانيم سهم خود را بيفزاييم.
مهرباني چه آسان است. اثرش آني است و باني اش همواره به ياد سپرده مي شود، و پاداشش چه عظيم است، چرا که هيچ رهني شريفتر از رهن عشق نيست. عشق هرگز تقلب نميکند.
عشق کارمايه راستين حيات است. همانگونه که براونينگ ميگويد: «چرا که زندگي، با تمام لحظه هايش، لحظه هاي شادي و غم، اميد و ترس، فقط فرصتي براي آموختن عشق است. آموختن عشق، آنگونه که ميتواند باشد، همانگونه که بوده، و همانگونه که هست.»
جايي که عشق باشد، انسان هست، و خدا هست.
کسي که در عشق شادي مي يابد، در انسان شادي مي يابد، و در خدا شادي مي يابد.
خدا عشق است. پس: عشق بورزيد!
بدون تبعيض، بدون زمان مشخص، بدون پيش فرض، بدون ترس از رنج: عشق بورزيد!
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد، چرا که نخست خود شما از اين کار سود ميبريد، حتي اگر هيچکس نداند شما چه ميکنيد.
در اين جهانم، ولحظه اکنون را ميزيم. اگر کار خوبي هست که ميتوانم بکنم، يا شادي اي هست که مي تونم به ديگران ببخشم، لطفا بمن بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بندازم يا از ياد ببرم، چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست...
منتظر نظرات گرمتون هستم... ادامه دارد...
سلامي چو بوي خوش بهار!
اول بگين قالب وبلاگ قشنگ شده؟
امروز بالاخره دست به دامن فرانت پيج شدم و قالب وبلاگي که پيدا کرده بودم تبديل به بلاگفا کردم. خيلي زمان برد ولي نتيجه خوب بود.
يه مطلب کوتاهي راجع به اميد بگم. به نظر شما اميد داشتن چقدر خوبه؟ من فکر ميکنم اميد زيادي هم مضرره. منظورم اينه که اميد بيش از حد شايد ما رو از تلاش براي بدست آوردن چيزهاي بهتر بازداره. از يه طرفه ديگه بخوايم نگاه کنيم البته با دقت بيشتر متوجه ميشيم که هر جا که اميد باشه درسته حس خوبي به فرد دست ميده ولي حس بسيار بد و خطرناک نااميدي هم ميتونه بوجود بياد! ببينيد همه چي تو دنيا از جمله احساسها هميشگي نيستند و ميتونند از بين برند، اميد هم مثل بقيه حسها هميشگي نيست و در شرايط مختلف ميتونه از بين بره يا کم و زياد بشه. بايد اينو مد نظر داشته باشيم که اگر اميد که حس مفيد و خوبيه از بين بره بلافاصله متضادش که در عدمش بوجود مياد که همون نااميديه مياد و انوقت ميشه خانمانسوز. ميخوام بگم که اگر ما تو زندگي بجاي اينکه بشينيم و اميد واهي داشته باشيم، بهتره که براي بدست آوردن اون چيزايي که ميخوام تلاش کنيم و بدونيم که با تلاش کم و اميد داشتن نميتونيم به خواسته هامون برسيم. پس براي بدست آوردن خوبيها تلاش لازمه تلاش هرچه بيشتره بيشتر...
فکر کنم خيلي حرف زدم. ببخشيد...
وقتی در برابر يک صحنه ی غروب زيبا قرار می گيريد و تنها هستيد،
این غروب خورشيد خيلی غم انگيز خواهد بود
چون کسی را نداريد تا بگوييد "این غروب چقدر زيباست"
بر عکس حتی اگر در شرايط بد و بسيار نامطلوب باشيد
و همه چيز بر عليه شما باشد
اگر محبوبتان در کنارتان باشد
آن لحظه برای شما زيبا خواهد بود
چون...
کسی را داريد تا در احساسات خود با او سهيم شويد!!!
![]()
![]()
![]()
سلام
امروز خيلي حالم گرفته ست، چون يکي حالمو بدجوري گرفت نميدونم چرا...
دائما ميگفت تو چرا اينکارو کردي، تو منو ناراحت کردي، تو حالمو گرفتي، ولي آخرش هر چقدر ازش خواهش کردم بگه که من چکار کردم، نگفت که!![]()
به نظر شما من بايد چکار کنم. ديگه از سردرد مردم...
باز توي غربت تنهاييهام ياد تو افتادم
ياد همه روزهاي خوب که گذشت
روزاي خوبي که همش تو ذهن من بود
يعني خيال زندگيم بود
حالا که گرفتارم، گرفتار اين دنيا
پس کي ميايي و بشکني اين سکوت وجودم را...
باز در تلاطم زندگي منو گذاشتي تنها و
گفتي برو که فقط خودتي و خودت...
ميدونم دارم چرت و پرت ميگم اما شما به بزرگواري خودتون منو ببخشيد.![]()
نميدونم شايد احساس واقعيم بود...
حالا براي جبران اينکه اين چرت و پرتهاي منو خونديد يه شعر بسيار زيبا مينويسم حالشو ببرين براي منم دعا کنيد خدا شفام بده:
هرآينه نيازمندم بودي …
اي كاش بگويي!
كس نگفته است كه زندگي كار ساده ايست
گاهي بسيارسخت و ناخوشايند مي نمايد
اما با تمام فراز و نشيب ها يش. زندگي…
از ما انساني بهتر و نيرومند تر مي سازد
حتي اگر در لحظه حقيقت آن را در نيابيم
به ياد آر…
كه در آزردگي. رنج را از خود دور داري
و در دلتنگي بگذاري اشكهايت جاري شوند
ودر خشم.خود را رها سازي
و در نا كامي. بر خود چيره شوي
تا مي تواني يار خود باش
مي تواني بهترين دوست خود باشي
اما به هنگام آشفتگي مرا خبر كن
مي كوشم بدانم چه وقت در كنارت باشم
اما گاه ممكن نيست.پس خبرم كن
عشقبالا ترين هديه ايست كه مي توانيم به يكديگر بدهيم
وايثار يكي از بزرگترين لذت هايي است كه به ما ارزاني شده
من اينجايم.هر زمان و هميشه
تا هر آنچه دارم به تو هديه دهم!
(لوري وايمر)
راستي يکي از دوستان لطف کردن و نظري دادن راجع به اينکه يه مقدار وبلاگو خوشگلترش کنم، راستش تقصير من نيست تقصيره html که من بلدش نيستم![]()
حقيقتش من ميخوام که وبلاگ سبکتر باشه تا بارگذاريش سريعتر باشه ولي در هر صورت يه قالب زيبا پيدا کردم که مال پرشين بلاگه. فقط يه آدم خير بايد پيدا بشه که اينو تبديلش کنه به بلاگفا، فقط همين! توقع ديگه اي ندارم
البته به آقا محسن ايميل زدم و قالبو واسش فرستادم ولي حتما با خودش ميگه اين چقدر آدمه پررويي![]()
خب زياد حرف زدم. ببخشيد ...
حق يارتون ....![]()
سلام
اول تسليت بخاطره وفات پيامبر! اميدوارم که برنامه زندگي آن حضرت سرمشقي باشه براي ما، نه فقط گريه کردن و عزا گرفتن!!!
دوم آقا (خانم) AEF گويا ابهامي براشون وجود داشت در مورد جمله اي که من از برتراند راسل نوشته بودم، که من نظر خودمو براي بيشتر روشنتر شدن موضوع ميگم:
به نظر من منظور راسل از اين گفته اينه که گاهي وقتها ميشه ما وقتي يه نظر و عقيده اي داريم ديگه به عقايد و انتقادات ديگران راجع به عقايدمون گوش نميکنيم و فکر ميکنيم که اين عقيده ما ديگه آخرشه! به نظر من راسل ميخواد بگه که سعي کنيم هر چه هم که براي عقايدمون دلايل محکم داشته باشيم به نظرات ديگران هم گوش کنيم و راجع به اونا فکر کنيم، شايد بعدا بفهميم که ما اشتباه ميکرديم و نظر مثلا فلاني درست تره. اگر تو جامعه هر کس که مسئوليتي داره يا به بيان ديگر مديره، اگر به توصيه ها و مشاوره هاي ديگران اعتنا کنه و کمي وقت براي حلاجي و فهميدن درست و غلط موضوع بکنه نه تنها ضرر نمي کنه بلکه ممکنه سود بسياري داشته باشه. راسل ميخواد بگه که اگر مثلا من فکر کنم که فقط خودم درست ميگم و ديگران هيچي نميفهمند جاهل محض هستم و هميشه يه مقدار شک براي آدم ميتونه خيلي مفيد باشه!!! و عکس اين مطلب آدمهاي باهوش و دانا هستند که من فکر ميکنم به دلايل بالا که گفتم زياد در شک و ترديد بسر ميبرند.
راسل معتقده بدبختي دنيا تو همينه!!!
البته اينو بگم که من کوچکتر از اونم که بخوام نظرات يه فيلسوفو بررسي کنم! اينا که گفتم فقط عقايد شخصيه منه اگه کسي ايرادي توش ميبينه حتما بگه تا خودمو اصلاح کنم!
در ضمن از دوستاني که لطف ميکنند و سر ميزنند خواهش ميکنم که اگه وب سايت يا وبلاگ دارند حتما آدرسشو قيد کنند تا از خجالتشون در بيام. آخه من حافظم ضعيفه!!! ![]()
و اما سوم، شيرين خانم لطف کردند و يه متن بسيار زيبا کامنت گذاشتند که ميارمش اينجا تا هممون بيشتر لذت ببريم:
«هنگامي که عشق به شما اشارتي کرد از پي اش برويد
هر چند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامي که با بالهايش شما را در بر مي گيرد تسليمش شويد گرچه ممکن است تيغ نهفته در ميان بالهايش مجروحتان کند
عشق شما را همچون بافه هاي گندم براي خود دسته مي کند
مي کوبدتان تا برهنه تان کند
سپس غربالتان مي کند تا ازکاه جداتان کند
آسيابتان مي کند تا سفيد شويد
ورزتان مي دهد تا نرم شويد
نگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا براي ضيافت مقدس خداوند ناني مقدس شويد ...»
جبران خليل جبران
يه چيزه ديگه بگم نميدونم چرا لينکه پست الکترونيک من تو سمت چپ غير فعاله. کدهاشو هم نگاه کردم ظاهرا درست بود البته من زياد از html سر در نميارم!
ولي به هرحال آدرس من اينه:
ببخشيد سرتونو درد آوردم. فعلا...
سلام
اين آمار گيري اين سايت blogpatrol هم که قاطي داره، اصلا معلوم نيست چه جوري کار ميکنه! فکر کنم روند کارش برعکسه!!!
اگه کسي سايت آمار گيري خوب بلده لطفا بگه.
اصلا بي خيال!
اينارو بخونيد حال کنيد:
زندگانی چيست؟
زندگانی چيدن سيبی است بايد چيد و رفت
زندگی تکرار پايئز است بايد ديد و رفت
زندگی رودی است جاری ، هر که آمد کوزه ای
_شادمان_پر کرد از آن نوشيد و رفت
سالها مادربزرگ از شهر قصه گفت
خود ولی از غصه های زندگی ناليد و رفت
غرق قاموس معانی بود ، عمری پير عشق
گاه رفتن ، زندگانی چيست را پرسيد و رفت
شاپرک هرچند عمری ميزبان باغ بود
چون نسيم از عطر گل ها شمّه ای بوييد و رفت
قاصدک این کولی خانه به دوش روزگار
کوچه گردی های خود را زندگی ناميد و رفت
گرچه شبنم بستری گسترد از گل ،عاقبت
جمله ای از جنس عريانی خود پوشيد و رفت...
«شخص عاقل و هوشيار از تجربيات ديگران استفاده مي کند، ولي مردم مغرور مي خواهند همه چيز را خودشان تجربه کنند.» لرد آويبري
«براي دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند.» شکسپير
«ديگران را همانطور که هستند بپذيريد.» ديل کارينگي
«زندگي بدون آزادي مثل جسم بدون روح و آزادي بدون فکر و انديشه مانند روحي ناسالم و مشوش است.» جبران خليل جبران
«بدبختي دنيا اين است که اشخاص نادان و کم هوش اعتماد عجيبي به خود دارند و اشخاص دانا و باهوش در شک و ترديد به سر مي برند.» برتراند راسل
هميشه خوش باشيد!
﴿بدست آوردن آنچه آرزو مي كنيم موفقيت است و نخواستن بيش از آنچه داريم خوشبختي است.﴾ لوس آي
﴿خوشبخت كسي است كه روح كودكانه خود را همواره حفظ كرده و آن را از آلوده شدن به گناه محفوظ دارد.﴾ شيلر
﴿بايد پرسيــد بدتر از مرگ چه چيزيست؟ آنچــه كه بعد از وقوعش آرزوي مرگ مي نمايي.﴾ ويكتور هوگو
﴿اي فتنـه و فسـاد تو چـه زود در انديشـه مردان نواميـد رخنه مي كني.﴾ شكسپير
﴿مست باش و مخروش، گـرم باش و مجــوش، شكسته باش و خاموش كه سبــوي درست را دست به دست برند و شكسته را بدوش. نجات خواهي مبتلا شو، بقا طلبي از پي فنا شو.﴾ خواجه عبدا... انصاري
﴿پوزش و عذر خواهي دليل خردمندي است.﴾ حضرت علي (ع)
﴿چقدر دير متوجه شديم كه زندگي يعني همان ساعات و دقايقي كه با نهايت شتابزدگي و بي حوصلگي سپري شدن آن را انتظار مي كشيديم.﴾ ديل كارنگي
﴿از خشم و غضب بپرهيزيد زيرا غضب انسان را به ذلت پوزش طلبي وا مي دارد.﴾ حضرت علي (ع)
سلام
«شادي، همون پاکي و عشق تو دلهاست.» ارسطو
اميدوارم هميشه شاد باشيد.
اين نماز خوندن اين زنه تو آمريکا هم واسه خودش داستاني شده ها!
اينجا بخونيدش.
جي ميل واقعا ترکوند! کي حاضره حريفش بشه!
اينجاست اصل ماجرا...
راستي اگه کسي دعوتنامه جي ميل ميخواد بگه.
اين مايکل خودمون هم چکارا که نکرده...
بخونيدش ...
تعطيلات عيد هم با همه خوبيهاش و خاطره هاش تموم شد. اميدوارم عيد براي همه ايرانيها خاطرات خوبي بجا گذاشته باشه. به ما که خیلی خوش گذشت چون یه عالمه مهمون از شهرهای مختلف داشتیم! امروز دیگه آخرین گروه هم رفتند. واقعا جای خالیشون حس میشه.!!!
بگذریم...
ميدونيد يه وقتايي ميشه آدم به خيلي چيزا شک ميکنه! نميدونه واقعا حقيقت چيه! بقول سهراب مگه زندگي بيشتر از سيبيه که بايد گازش بزنيم. ولي باور کنيد بعضي مواقع زندگي با گاز زدن سيب خيلي فرق ميکنه! بعضي موقعها ميشه که يه تغيير کوچيک که اتفاقي پيش اومده زندگي و سرنوشت آدمارو تغيير ميده! حالا ممکنه اين تغيير از جانب يک آدمه ديگه باشه.
به نظر شما آدما چقدر قابل اعتمادند؟
اينو به عنوان يه اصل بايد قبول داشته باشيم که آدما بالاخره در شرايط مختلف تمايل به حفظ منافع خودشون دارند. اما آيا بايد فکر کرد که اين حفظ منافع تا چقدر با حفظ منافع ديگران هم همراهه. ببينيد براي بيشتر روشن شدن موضوع بذارين مثالي بزنم، دوست داشتنو در نظر بگيرين! دوست داشتن يه فطرت انسانيه يا بهتر بگم يه نياز انسانيه. هر آدمي دوست داره هم دوست داشته باشه و هم دوست داشته بشه!!! خب به نظر شما چه جوري ميشه هر دوي اين نيازها رو با هم ارضا کنيم؟ منظورم اينه که چه جوري ميشه بين اينها تعادل برقرار کرد. واضح تر بگم مثلا من با حس دوست داشتنم هم نياز خودمو برطرف ميکنم و هم نياز فرد مقابلمو که نياز داره دوست داشته بشه! حالا من بايد چه عقيده يا رفتاري داشته باشم که بين برطرف کردن نياز خودم و طرف مقابلم تعادل برقرار کنم؟
به نظر من اگر معيارهاي دو انسان با هم متفاوت باشه به خوبي نميتونند از هم درک متقابل داشته باشند يا به بيان ديگه نمي تونند همديگه رو ارضا کنند. اينجاست که تفاوتها مشخص ميشه. يکنفر شايد بتونه نفر دومي رو دوست داشته باشه ولي آيا نفر دومي ميتونه قبول کنه که اين فرد دوستش داشته باشه يا نه؟ وبه بيان ديگه آيا نفر دومي هم به همون اندازه فرد اولي رو دوست داره؟؟؟
واقعا اين انسانها موجودات پيچيده ايند ...
خب بگذريم بيشترين از اين اگه بخوايم راجع به اين حرفها فکر کنيم جز سردرد چيزي بهمراه نداره.
يه شعر از مرحوم فريدون مشيري براتون ميذارم حالشو ببرين:
در اين اتاق کوچک...
در اين اتاق ساکت تاريک،
هرگاه، من نگاه تورا شعر مي کنم؛
نوري، به تار و پود هوا، رنگ ميزند
از تاج آفتاب خدا، زرنگارتر!
در اين اتاق دلگير،
وقتي که من ـ لبالب ـ اين صبر تلخ را،
با ياد وعده هاي تو، سر مي کشم، ـ صبور ـ
دانم، که در جهان نفشانده ست دست عشق،
در کام کس، شرابي از اين خوشگوارتر!
اي خفته بر پرند، سبکبال، بي خيال!
در اين اتاق درهم
دستي، تمام خواهش؛ قلبي، تمام عشق؛
چشمي تمام شوق تماشا
شبهاي انتظار تورا صبح مي کنند
تا پر کشند سوي تو و بوسه هاي تو
هر روز، از نسيم سحر بيقرارتر!
ديوانگي ست، ـ دانم ـ ديوانگي، که بخت،
از سوي تو، نويد اميدي نمي دهد.
در اين اتاق غمگين، اما
من، هر نفس به مهر تو اميدوارتر!
يک روز، ـ بي گمان ـ،
خواهد رسد دمي که برآيم بر آسمان،
ـــ « که اي آفريدگار!
در اين اتاق کوچک،
در اين دل شکسته نااستوار، آه،
عشقي ست از بناي جهان استوارتر!!!»
این مطالبو دختر خاله عزیزم از یک کتاب نوشته و برام فرستاده که براتون میذارم.
امیدوارم خوشتون بیاد!
تقديم به آن که مس حيات خويش را به طلا بدل کرد
در آغاز هيچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و "کلمه" بی زبانی که بخواندش و بی"انديشه "ای که بداندش چگونه می تواند بود
و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود
و با " نبودن" چگونه ميتوان "بودن"
و خدا بود و با او ، عدم
و عدم گوش نداشت
حرف هايی هست برای "گفتن"
که اگر گوشی نبود ؛ نميگوييم
و حرف هايی هست برای " نگفتن"
حرف هايی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آورند
حرفهای شگفت ، زيبا و اهورايی همين هايند
و سرمايه ی ماورائی هر کسی به اندازه ی حرفهايی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بيتاب و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی قرار آتشند
و کلماتش ، هر يک انفجاری را به بند کشيده اند
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند
اینان همواره در جست و جوی "مخاطب" خويشند
اگر يافتند ، يافته می شوند
و...
در صميم "وجدان " او ، آرام می گيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند
وا گر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و دمادم حريق های وحشتناک عذاب بر می افروزند
و خدا برای نگفتن حرف های بسيار داشت
که در بيکرانگی دلش موج می زد و بيقرارش ميکرد
و عدم چگونه می توانست "مخاطب " او باشد؟؟
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دو تاست و خدا يکی بود
هر کسی به اندازه ای که احساسش ميکنند ، "هست"
هر کسی را نه بدانگونه که "هست" ، احساسش ميکنند
همانگونه که "احساسش ميکنند" ، هست
انسان يک لفظ است که بر زبان آشنا ميگذرد
و "بودن" خويش را از زبان دوست ، می شنود
هر کسی "کلمه"ای
که از عقيم ماندن مي هراسد
و در خفقان جنين ، خون می خورد
و کلمه مسيح است
آنگاه که "روح القدس" -فرشته ی عشق-خود را بر مريم بي کسی، بکارت حسن می زند و با ياد آشنا ، فراموشخانه ی عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمش را که عدمی است خواهنده ، محتاج - از "حضور " خويش ، لبريز می سازد و آنگاه...
مسيح را که آنجا ، چشم براه " شدن" خويش بيقراری می کند
مي بيند ، ميشناسد ، حس ميکند و اینچنين ، مسيح زاده می شود
کلمه "هست" می شود
در "فهميده شدن" ، "ميشود"
و در آگاهی ديگری به خود آگاهی ميرسد
که کلمه ، در جهانی که فهمش نميکند"عدمی است که "وجود خويش" را حس
می کند، و يا " وجودی" که "عدم خويش " را...
و در آغاز هيچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه خدا بود
عظمت همواره در جست و جوی چشمی است که او را ببيند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زيبايی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نيازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد
و غرور در آرزوی عصيان مغروری که بشکندش و سيرابش کند
و خدا عظيم بود
و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور
امّا کسی نداشت
خدا آفريدگار بود
و چگونه می توانست نيافريند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه ميتوانست مهر نورزد؟
"بودن" ، "ميخواهد"
و از عدم نمی توان خواست
و حيات " انتظار ميکشد"
و از عدم کسی نميرسد
و " داشتن" نيازمند " طلب "است
و پنهانی بيتاب "کشف"
و " تنهايی" بيقرار "انس"
و خدا از " بودن" بيشتر "بود"
و از حيات زنده تر
و از غيب پنهان تر
و از تنهايی تنهاتر
و برای " طلب" بسيار "داشت"
و عدم نيازمند نيست
نه نيازمند خدا ، نه نيازمند مهر
نه ميشناسد ، نه ميخواهد و نه درد ميکشد و نه انس ميبندد
و نه هيچگاه بيتاب ميشود
که "عدم" نبودن"مطلق است
امّا خدا " بودن "مطلق بود
و عدم فقر مطلق بود و هيچ نميخواست
و خدا " غنای مطلق " بود و هر کسی ، به اندازه ی "داشتن هايش" ميخواهد
و خدا گنجی مجهول بود
که در ويرانه ی بی انتهای غيب مخفی شده بود
و خدا زنده ی جاويد بود
که در کوير بی پايان عدم " تنها نفس ميکشد"
دوست داشت چشمی ببيندش ، دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنايی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص
خانه ای گيرد
و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشک هايی که در تنهايی اش ريخته بود پر کرد
و کوه های اندوهش را
که در يگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمين نهاد
و جادّه هارا - که چشم براهی های بی سو و بی سرانجامش بود -بر سينی کوه ها و صحراها کشيد
و از کبريايی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دريچه ی همواره فرو بسته ی سينه اش را گشود
و آه های آرزومندش را - که در آن از ازل به بند بسته بود-
در فضای بی کرانه ی جهان رها ساخت
با نيايش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ " نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشيد
و از این هر سه ترکيبی ساخت و بر سيمای دريا ها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد
و عطر خوش يادهای معطرش را در دهان غنچه ی ياس ريخت
و بر پرده ی حرير طلوع ، سيمای زيبا و خيال انگيز اميد را نقش کرد
و در ششمين روز ، سفر تکوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، " بامداد حرکت " را آغاز کرد
کوه ها. قامت بر افراشتند ، و رودها ، از دل يخچال های بزرگ بی آغاز ،
به دعوت گرم آفتاب جوش کردند
و از تبعيدگاه سرد و سنگ کوهستان بگريختند و بيتاب دريا
-آغوش منتظر خويشاوند-
بر سينه ی دشت ها تاختند و
درياها آغوش گشودند و ... در نهمين روز خلقت
نخستين رود به کناره ی اقيانوس تنها هند رسيد و اقيانوس
که از آغاز ازل ، در حفره ی عميقش دامن کشيده بود
چند گامی ، از ساحل خويش ، رود را ، به استقبال ، بيرون آمد و رود ،
آرام و خاموش
خود را ... - به تسليم و نياز -
پهن گسترد
و پيشانی نوازش خواه خويش را پيش آورد
و اقيانوس...
- به تسليم و نياز-
لبهای نوازشگر خويش را پيش آورد
و بر آن بوسه زد
و این نخستين بوسه بود
و دريا ، تنهای آواره و قرارجوی خويش را در آغوش کشيد
و او را ... به تنهايی عظيم و بی قرار خويش ، اقيانوس ، باز آورد
و این نخستين وصال دو خويشاوند بود
و این در بيست و هفتمين روز خلقت بود
و خدا می نگريست
سپس طوفان ها برخاستند
و صاعقه ها در گرفتند ، و تندر ها فرياد شوق و شگفتی بر کشيدند و
باران ها و باران ها و باران ها
گياهان روييدند و درختان سر به شانه های هم برخاستند
و مرتع های سبز پديدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند
و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جست و جوی نور
و ماهيان خرد سينه ی درياها را پر کردند
و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد
و دريچه ی صبح را ميگشود و با چشم راست خويش ، جهان را مينگريست
و همه جا را مي گشت
هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونين ، از ديواره ی مغرب فرود می آمد
و نوميد و خاموش ، سر به گريبان تنهايی غمگين خويش فرو می برد و هيچ نمی گفت
و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خويش
جهان را مينگريست و قنديل پروين را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن
مي ساخت
و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آويخت ، تا در شب ببيند و نميديد
خشم ميگرفت و بيتاب می شد و تيرهای آتشين بر خيمه ی سياه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی دريد
و می جست و نمی يافت
سحر گاهان ، خسته ، رنگ باخته ، سرد و نوميد فرود می آمد و قطر ه ی اشکی درشت از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و می رفت ... و هيچ نمی گفت
رودها در قلب درياها پنهان می شدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو
می پراکندند و پرندگان در سراسر زمين ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران ، هر نيمه ، با نيمه ی خويش بر زمين می خراميدند و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و
اما...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابديت عظيم و بی پايان ملکوتش بی کس!!!
و در آفرينش پهناورش بيگانه!! می جست و نمی يافت.
آفريده هايش او را نمي توانستند ديد ، نمي توانستند فهميد ، می پرستيدندش ، اما...
نمی شناختندش و خدا چشم به راه " آشنا" بود
پيکر تراش هنرمند و بزرگی که در ميان انبوه مجسّمه های گونه گونه اش
غريب مانده بود
در جمعيت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشيد
کسی " نمی خواست" ، کسی " نميديد" ، کسی " عصيان" نمی کرد
کسی " عشق " نمی ورزيد ، کسی " نيازمند" نبود ، کسی " درد " نداشت
و خداوند خدا ، برای حرف هايش ، باز هم مخاطبی نيافت!!!
هيچ کس او را نمی شناخت ، هيچ کس با او انس نمی توانست بست
" انسان" را آفريد
و این نخستين بهار خلقت بود
و اما...
امروز دوباره به ياد مي آوريم آن روز پاک نخستين بهار آفرينش را
و دوباره بهار...
و دوباره ياد آن روز عظيم
روزی که خدا خلق کرد و خلق کرد و خلق کرد
و امّا نوروز
چه افسانه ی زيبايی
زيباتر از واقعيت !!
راستی مگر هرکسی احساس نمی کند که نخستين روز بهار ، گويی نخستين روز آفرينش است
اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است ، مسلّماً آن روز این نوروز بوده است
مسلّماً بهار, نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوزروز نخستين روز آفرينش بوده است
هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نکرده
مسلّماً اولين روز بهار ، سبزه ها روييدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها
سرزدن وجوانه ها شکفتن يعنی…
" نوروز"
و ما دوباره آمدن را با دوباره بهار شدن آغاز می کنيم
و دوباره همگام با بهار طبيعت پا به عرصه ی تولّد می گذاريم ،
و می توان دوباره متولّد شدن و آغاز کردن...
آغازی نو که اگر با نيکی آغاز شود به نيکی می انجامد
پس بيايم دوباره "بودن" و دوباره "شدن" را آغاز کنيم
و از او که دوباره بهار شدن را به ما آموخت بخواهيم به ما بياموزد
که بهار هم می گذرد ،
و شکوفه های ما به دست باد سپرده می شود ،
پس نگذاريم که همراه با شکوفه هايمان به دست باد سپرده شويم
و از هم اکنون که جوانه زدن را آغاز کرده ايم ، بکوشيم تا ريشه هايمان را هرچه بيشتر و بيشتر در زمين او فرو بريم و استوار بمانيم ،
حتّی با پايان بهار...
و شاخه های خويش را به سوی او بدوانيم ، تا روزی که به او رسند
و امّا اکنون در کنار گلچينی از نعمت هايش نشسته ایم ، هفت را به ياد روزی که به آسمان هفتم رسيم
و سين را با نيت ساده زيستن گرد هم آورديم ،
در کنار هديه دادن ها به ياد آوريم که زندگی بزرگترين هديه ای است که
از سوی او به ما ارزانی شد
و امّا...
قلبهامان ، آن امانتهای گرانبها ...
بياييم با آغاز بهار ، و همگام با طبيعت .گرد زمستان را از قلبهامان بزداييم ، و به او هم فرصت دهيم
تا بهار شدن را تجربه کند ، آن قلب بهاری و در بهار به ما ارزانی شد
پس بياييم آن را بهاری بازگردانيم
و هم اکنون دست دعا به سوی او بلند می کنيم ، و از او می خواهيم
همچنان که ما را بهاری به تبعيدگاه زمين فرستاد ،
ما را بهاری ، بهاری ، بهاری و بهاری به سوی خويشتن باز گرداند
و آمين...
گل اميد
وا هواي بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشيم و جرعه جرعه شراب
در اين پياله ندانم چه ريختي پيداست
كه خودش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
مرحوم فریدون مشیری
چند روز پیش یکی از دوستای خوبم کتابی از پائولوكوئيلو به عنوان بريدا معرفی کرد که قسمتهایی از اونو براتون میذارم. بسیار زیباست :
ما ابدي هستيم چون جلوه ای از خدا ونديم. برای همين، از ميان زندگی ها و مرگ های بسياری مي گذريم، از نقطه ای بيرون می زنيم که هيچ کس نمی شناسد،
و به سويی می رويم که هيچ کس نمی داند. به این حقيقت عادت کن که در زندگی، بسياری از مسائل قابل توجيه نيستند. نه حالا و نه هيچ وقت. خدا تصميم گرفت چيز های ويژه ای را به شيوه ای ويژه خلق کند، و چرای این امر، رازی است که تنها او می داند.
مسأله این است که این طور رخ داده و وقتی مردم به حلول روح فکر می کنند، همواره با سؤال بسيار سختی رو به رو می شوند: با توجه به آ ن که در بدو پيدايش، تعداد بسيار کمی انسان روي زمين وجود داشته و امروز تعداد انسان ها بسيار زياد است، این همه روح جديد از کجا آمده اند؟
روح ما درست مثل بلور ها و ستاره ها، درست مثل سلول ها و گيا هان، تقسيم می شود.
روح ما به دو روح تقسيم می شود، این دو روح تازه به دو روح ديگر تبديل می شوند، و به این ترتيب در طول چند نسل، بر بخش بزرگی از کره ی زمين پخش می شويم.
ما بخشی از چيزی هستيم که کيمياگران آن را "روح جهان " می نامند.در حقيقت اگر روح جهان فقط تقسيم شود، هر چند گسترش می يابد ،امّا ضعيف تر هم می شود. پس همان طور که تقسيم می شويم. دوباره با هم ملاقات هم می کنيم. و نام این ملاقات دوباره عشق است. چون وقتی روحی تقسيم می شود، هميشه به يک بخش نرينه و يک بخش مادينه تقسيم می شود.
در هر زندگی این مسئوليت اسرار آميز را بر عهده داريم که دست کم با يکی از این بخش های ديگر، دوباره ملاقات کنيم. عشق اعظم که آنها را از هم جدا کرده، با عشقی راضی می شود که این دو نيمه را دوباره با هم يگانه کند.
امکان دارد در زندگی با بيش تر از يک بخش از وجودمان ملاقات کنيم و وقتی اینطور بشود، قلب تکّه تکّه می شودو نتيجه ی آن درد و رنج است. بله می توانيم با سه يا چهاربخش ديگرمان ملاقات کنيم، چون بسياريم و به بخش های بسيار تقسيم شده ایم.
جوهره ی آفرينش مفرد است. و این جوهره، عشق نام دارد. عشق نيرويی است که بار ديگر ما را به هم می پيوندد تا تجربه ای را که در زندگی های متعدد و در مکان های متعدد جهان پراکنده شده است، بار ديگر متراکم کند.
ما مسئول سراسر زمينيم، چرا که نمی دانيم بخش های ديگر ما که از آغاز زمان وجود ما را تشکيل می داده اند، حالا کجايند. اگر خوب باشند، ما هم خوشبختيم. اگر بد باشند، هر چند ناهشيار، از بخشی از این درد، رنج می بريم. امّا بالا تر از هر چيز ، مسئول آنيم که در هر زندگی دست کم يک بار ، با بخش ديگر خود که سر راه ما تجلّی می کند يگانه شويم. حتی اگر برای چند لحظه باشد، چون این لحظات، عشقی چنان عظيم به همراه دارد که بقيه روزگار ما را توجيه می کند.
همين طور می توانيم بگذاريم بخش ديگر ما به راهش ادامه دهد، بی آنکه این حقيقت را بپذيرد و يا حتی درکش کند، در این صورت برای ملاقات دوباره با او، نيازمند حلول ديگری هستيم. و به خاطر خود خواهی مان، به بدترين عذاب محکوم می شويم. عذابی که خودمان خلق کرده ایم :تنهايی.
