تبليغاتX
گل امید
سلام

این مطالبو دختر خالم برام فرستاده با دقت بخونید! (از کتاب پیشگویی آسمانی-ردفیلد)

 

وقتی علاقه به وجود می آيد، دو طرف ناخود آگاه به يکديگر انرژی مي دهندو هر دو احساس سبکی و شعف مي کنند. این نقطه ی اوجی است که ما به آن عاشق شدن مي گويم. متأسفانه در نخستين مرحله آنان گمان مي کنند که این احساس را از طرف مقابل دريافت می نمايند، به همين دليل خود را از  انرژی جهان جدا مي سازند و هرچه بيشتر به انرژی يکديگر وابسته می شوند ، امّا... کمی بعد به نظر می رسد این انرژی کافی نيست، بنابراین از دادن انرژی به يکديگر خودداری مي کنند و سعی میکنند بر يکديگر غلبه کنند و انرژی او را به سمت خود بکشند. در این زمان روابط به همان مبارزه بر سر قدرت تنزل می يابد.

مي خواهيم این مطلب را از ديدگاه روانشناسی توضيح دهيم:

این مشکل از خانواده ی ما شروع مي شود. به خاطر رقابتی که در خانواده بر سر انرژی وجود داشته است، هيچ يک از ما نتوانسته ايم يک مرحله ی روانی مهم را به طور کامل پشت سر بگذاريم و قادر نبوده ايم طرف جنسی مخالف خود را کامل کنيم.

من نتوانستم نيمه ی مذکر خود را کامل کنم و تو نيمه ی مؤنث خود را کامل نکردی.

علت اینکه ما به فردی با جنس مخالف وابسته مي شويم این است که ما هنوز خودمان به انرژی جنس مخالف دست نيافته ايم. مي دانی که این انرژی درون که ما به عنوان منبع داخلی از آن استفاده مي کنيم، هر دو جنس را شامل مي شود و سرانجام ما این انرژی را به طور کامل دريافت مي کنيم. امّا وقتی در سير تکامل قرار مي گيريم، بايد مواظب باشيم. روند آن کمی طول مي کشد، اما به طور ناگهانی، برای تأمين انرژی مؤنث يا مذکر خود، با يک منبع انسانی ارتباط برقرار مي کنيم، آن وقت جلوی انرژی جهان را مي گيريم. فکر کن در يک خانواده ی آرمانی، این تکامل چطور بايد انجام شود، آن وقت شايد متوجّه منظور من بشوی .

در هر خانواده ای ، کودک بايد انرژی را نخست از بزرگسالان دريافت کند.

به طور معمول شناخت و تکميل انرژی همجنس (پسر- پدر ، دختر- مادر) به راحتی انجام مي شود، امّا دريافت انرژی از جنس مخالف بخاطر همجنس نبودن، بسيار مشکل است.

به طور مثا ل، دختر بچه ای را در نظر مي گيريم. هر دختر بچه ای بخاطر اینکه نخست نيمه ی مذکر خود را کامل کند، شديداً به طرف پدر کشيده مي شود و مي خواهد که پدرش هميشه در کنار او باشد. کتيبه توضيح مي دهد: آنچه این دختر بچه به راستی در پی آن است، انرژی مذکر است - چرا که این انرژی نيمه ی مؤنث او را تکميل مي کند. این انرژی مذکر احساس کامل شدن را در او به وجود می آورد. امّا او به اشتباه فکر مي کند اگر از نظر جنسی مالک پدر شود و بتواند او را هميشه از نظر فيزيکی نزديک خود نگه دارد مي تواند این انرژی مذکر را به دست بياورد.

اما جالب اینجاست که زمانی که او به طور ناگهانی در ميابد که این انرژی  به راستی متعلق به اوست و او بايد بتواند این انرژی را مهار کند، مي خواهد پدر را تحت تسلط خود در آورد، گويی پدر همان نيمه ی (مذکر) وجود اوست.

او فکر مي کند که پدرش مردی کامل و فوق العاده است و مي تواند تمامی خواسته های او را تأمين کند، امّا در يک خانواده ی نيمه آرمانی، این امر، مبارزه بر سر قدرت را بين دختر و پدر به وجود می آورد.

هنگامی که او ياد مي گيرد نزد پدر طوری عمل کند تا او را زير نفوذ خود در آورد و انرژی مورد نظرش را از او بگيرد ، نمايش ها بر سر قدرت به وجود می آيند.

اما در يک خانواده ی آرمانی، پدر در رقابت شرکت نمي کند. او صادقانه به رابطه اش ادامه مي دهد و انرژی کافی در اختيار دارد تا نياز دختر بچه را بدون هيچ قيد و شرطی تأمين کند، حتّی اگر نتواند کاری را که او مي خواهد انجام دهد.

نکته ی مهم در اینجاست که در يک خانواده ی آرمانی پدر هميشه با کودک ارتباط دارد و خود را ميشناساند. دختر بچه فکر مي کند او فردی نمونه و فوق العاده است، امّا اگر صادقانه خود را بشناساند وکار خود و علت آن را توضیح دهد، آن وقت دختر بچه مي تواند رفتار های خاص و تواناييهای وی را کامل کند و این ديد غير واقعی از پدرش را کنار بگذارد. سرانجام در می يابد که پدرش فقط يک انسان است، انسانی با استعدادها و نقطه ضعف های خاص خود. زمانی که این رقابت حقيقی به وجود می آيد، کودک به راحتی مي تواند انرژی جنس مخالف را از پدر به کل جهان انتقال دهد.

مشکل این است که بيشتر پدر ها و مادرها تاکنون برای بدست آوردن انرژی با کودکان خود رقابت مي کرده اند و به علت وجود این رقابت هيچ يک از ما نتوانسته ايم مسئله ی جنس مخالف را به طور کامل حل کنيم .

همه ی ما در این مرحله مانده ايم و هنوز به دنبال کسب انرژی جنس مخالف از بيرون از خانواده هستيم (در صورتی که این انرژی جنس مخالف با وجود يک مادر يعنی انرژی مؤنث و يک پدر به عنوان انرژی مذکر در هسته ی هر خانواده قابل تأمين است) يعنی هر شخص مذکر يا مؤنثی که فکر مي کنيم فردی آرمانی و نمونه است و ما مي توانيم از نظر جنسی او را تصاحب کنيم. اما در توانايی خود برای تکامل آگاهانه، با يک وضعيت بحرانی روبرو هستيم.

وقتی ما در مسير تکامل قرار مي گيريم، به طور خود کار شروع به دريافت انرژی جنس مخالف مي کنيم و به طور طبيعی آن را از انرژی جهان به دست می آوريم.

اما بايد مواظب باشيم، به خاطر اینکه اگر شخص ديگری این انرژی را مستقيماً به ما ارائه دهد ما را از منبع حقيقی انرژی جدا کرده و يک سير قهقرايی طی مي کنيم.

طبق گفته ی رنوا تا زمانی که ما بفهميم چطور جلوی این وضعيت را بگيريم، مثل يک نيمدايره هستيم مي دانی، مثل حرفc)  ) هستيم، ما مستعد پذيرفتن فردی با جنس مخالف هستيم که نيمه ی ديگر دايره است که به ما ملحق مي شودو بدين ترتيب دايره ای کامل به وجود می آيد و موجی از انرژی در ما پديد می آيد و احساس مي کنيم فردی کامل هستيم يعنی همان احساسی که از طريق "ارتباط کامل" به وجود می آيد در ما پديد می آيد.

در حقيقت ما فقط به شخصی پيوسته ايم که خود نيز به دنبا ل نيمه ی ديگرش بوده است.

این يک ارتباط و وابستگی قديمی است و دارای مشکلات درون ساختاری است که خيلی زود بروز ميکند.

مشکل این فرد کامل که در واقع این دايره ی کامل، که هر دو طرف فکر مي کنند به آن رسيده اند این است که از ترکيب دو نفر  به وجود آمده و يکی انرژی مؤنث و ديگری انرژی مذکر او را تأمين مي کند در نتيجه این فرد کامل دارای دو شعور ، يا دو " من" مي باشد. هر دو نفر مي خواهند بر این فرد کامل که خود به وجود آورنده ی آن هستند ، حکومت کنند.

بنابر این مانند زمان کودکی هريک مي خواهند بر ديگری حکم برانند، گويی این شخص سوّم متعلق به خودشان است، این نوع تکميل کاذب، هميشه به مبارزه بر سر قدرت ختم مي شود. سرانجام هر دو بايد يکديگر را تحمل کنند يا حتی ديگری را بی اعتبار سازند تا بتوانند این خود کامل را به مسير دلخواه برانند، البتّه این عملی نيست، حداقل از این پس عملی نيست. احتمالا در گذشته يکی از آن دو مجبور مي شد خود را به ديگری تسليم کند- به طور معمول زنان و گاهی هم مردان این کار را انجام مي دادند- امّا اکنون به خود آمده ايم، ديگر کسی نمي خواهد فرمانبردار ديگری باشد.

"عشق"  هنوز هم مي تواند وجود داشته باشد. امّا نخست بايد این دايره را در خود کامل کنيم. ما بايد ارتباط خود را با جهان استحکام بخشيم و برای این کار فرصت زيادی لازم داريم. امّا ديگر هرگز نسبت به این مشکل حساسيت نخواهيم داشت و مي توانيم به "رابطه ی برتر" دست يابيم.

پس از آن وقتی با شخص کامل ديگری روابط دوستانه برقرار مي کنيم ، يک فرد برتر را به وجود می آوريم... امّا این رابطه ديگر ما را از مسير تکامل خارج نمي کند.

از این پس بايد در برابر احساس " عشق در يک نگاه" مقاومت کنيد و بياموزيد که چگونه مي توان با جنس مخالف روابط  افلاطونی برقرار کرد.

امّا روند کار را به خاطر داشته باش. تو بايد این روابط را فقط با اشخاصی داشته باشی که خودشان را به طور کامل به تو مي شناسانند و در مورد کارهايی که انجام مي دهند و علل انجام آنها با تو صحبت مي کنند- درست مثل آنچه در يک خانواده ی آرمانی بين کودک و يکی از والدين با جنس مخالف دارد اتفاق می افتد.

با فهم این نکته که این دوستان به راستی چه کسانی هستند، تخيل هر فرد در مورد جنس مخالف در هم مي شکند، آنان رها مي شوند تا مجدداً با انرژی جهان ارتباط برقرار کنند.

در ضمن در نظر داشته باش که این کار آسانی نيست، بخصوص وقتی که شخص مجبور است که رابطه وابستگی خود را کنار بگذارد، این يک جدايی واقعی از انرژی است و به ما لطمه ميزند امّا کاری است که بايد انجام شود. وابستگی متقابل، که بعضی از ما به آن مبتلا هستيم، بيماری جديدی نيست. همه ی ما به يکديگر وابسته ايم، و هم اکنون با گذشت زمان بايد این وابستگی را رها کنيم.

بر اساس این نظريه، به هنگام تنهايی نيز همان احساس خوشی و لذت را در نخستين لحظه وابستگی متقابل در خود احساس کرده ايم تجربه ميکنيم .

تو از نظر روحی حضور طرف مقابل را در خود احساس مي کنی، پس از آن در مسير تکامل پيش ميروی و به آن رابطه خاص که مناسب توست دست مي یابی .

اگر تو و طرف مقابلت در مسير تکامل پيش برويد، شايد متوجّه شويد که در واقع به يکديگر تعلّق داريد، اما  بدان که روابطتان قبل از این مرحله فقط خارج کردن  ديگری از مسير تکامل است .

                                                          

جیمز ردفیلد (پیشگوئی آسمانی) 

 

 

اینو تقدیم کردم به دوستایی که ارزش دوستی رو میفهمند و درک میکنند!

امیدوارم همیشه احساستون بارونی باشه!!!

 پیوست: قالبم چطوره؟

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 28 خرداد1384ساعت 19:36 توسط وحید |


سلام

 

اميدوارم که همه دوستاي خوبم خوب و خوش باشند.

 

هرچه خواستم راجع به انتخابات حرف نزنم ولي آخرش نشد. از وقتي که بطور اتفاقي فيلم تبليغاتي رفسنجاني رو توي تلويزيون ديدم، کلي دلم به حال خودم و ملت ايران سوخت، اون صحنه آخرشو ميگم که اون دختره با بغض حرف ميزد و دوربين هي روي اينايي که اشکه تمساح ميريختند زوم ميکرد از جمله شخص شخيص رفسنجاني!!! واقعا تاسف خوردم، که چه راحت از حربه احساسات پاک مردم براي رسيدن به قدرت استفاده ميکنند. وقتي اين تراژدي جالبتر ميشه که بعد از صحبتها چند دقيقه اي سکوت حکم فرما ميشه و بعد رفسنجاني ميگه شما جوانان بايد فعال باشين، و بعد همه حضار از جمله اون دختره دست ميزنند. واقعا جالبه دختري که اينقدر دلش پر بود و اصلا نميخواست راي بده با همين جمله بي معني و بي اساس ميشه طرفدار رفسنجاني!!! واقعا عجيبه! دختره عجب هنر پيشه اي بود.

شما چي فکر ميکنيد؟

يه مورد ديگه که برام جالب بود تو تبليغاتها، حرف معين در مورد حکم حکومتي بود که گفت: «حکم حکومتي در قانون اساسي پيش بيني نشده است و فقط تفسير شوراي نگهبانه و من اونو نميپذيرم!»

واقعا اگه رئيس جمهور بشه ميتونه به اين وعدش عمل کنه!!!

 

بگذريم اصلا ولش انتخاباتو.

 

اينم رسم روزگار:

وقتي كه خواستم زندگي كنم در را به رويم بستند

وقتي كه خنديدم گفتند: ديوانه است

وقتي كه گريه كردم گفتند : كودكانه است

وقتي به راستي سخن گفتم گفتند : دروغ است

وقتي سكوت كردم گفتند : عاشق است

وقتي كه عاشق شدم گفتند : گناه است

وقتي به پرسش روي آوردم گفتند : غلط است

و بالا خره

وقتي مُردم گفتند : بيچاره از زندگي خيري نديد!!!

 

چـــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟

 

اينارو هم بخونيد شايد براتون جالب باشه:

 

به گل گفتم عشق چيست؟گفت:از من خوشبو تر است به پروانه گفتم عشق چيست؟گفت از من زيباتر است به شمع گفتم عشق چيست؟گفت از من سوزانده تر است به عشق گفتم اخر توچيستي؟گفت نگاهي بيش نيستم!

 

دستانم بوي گل ميداد، به جرم چيدن گل مرا گرفتند، اما هيچكس فكر نكرد شايد گلي كاشته باشم!

 

راز دل خود را به چشمانت هم نگو چون ميگريد و راز نگه دار نيست.

 

اگر تنها به فكر رسيدن باشيم لذت گام برداشتن را فراموش مي كنيم.

 

وجدان صداي خداوندي است كه از دل انسان بيرون مي آيد. لامارتين

 

همه در فكر اين هستند كه بشريت را اصلاح كنند، اما هيچ كس در اين فكر نيست كه خود را اصلاح كند!

 

وسيعترين جاي انسان دل انسان است.

 

کسي ثروتمند است که نياز کمتري داشته باشد نه دارايي بيشتر.

 

اي كاش: كاش قطره ي برفي كوچك بودم و گوشه ي پنجره ي اتاقت فرود مي آمدم لحظه اي آن رخ ماهت را مي نگريستم و سپس آب مي شدم...

 

در دنيا از يک چيز بايد ترسيد و آن هم ترس است. ناپلئون بناپارت

 

سعي كنيد درآتش زندگي پخته شويدنه سرخ!

 

طولاني ترين راه ها با اولين قدم آغاز ميشود.

 

شاد و پيروز باشيد!

 

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1384ساعت 10:57 توسط وحید |


سلام

 

ادامه عطیه برتر: (قسمت آخر)

 

معصومیت:

آنانی که بیشتر بر ما تاثیر میگذارند، همان کسانیند که به آنچه میگوییم باور دارند. در فضای شک متقابل، مردم از هم فاصله میگیرند.

اما در برابر معصومیت همه ما رشد می کنیم. مادر کنار کسی که مارا باور دارد، به شهامت و دوستی دست می یابیم.

کسی که مارا میفهمد، دگرگونمان کند.

او که عشق میورزد، برنده است، هر چند در جستجوی پاداشی نیست. چه خارق العاده است زندگي آناني که همواره در روشنايي اند! چه محرک است، چه پر برکت است،  گذراندن يکروز تمام، بدون ميل به هيچ شري.

وقتي ميتوانيم اعتماد مردم را جلب کنيم که خود به آنها اعتماد کنيم. اندک آسيبي که ديگران بخاطر رفتار معصومانمان بما بزنند، در برابر شادي اي که در زندگي مي يابيم و احساس مي کنيم، هيچ است. ديگر لازم نيست جوشن هاي سنگين به تن کنيم، سپر هاي آزارنده به دست بگيريم و سلاحهاي خطربار برداريم. معصوميت از ما حفاظت خواهد کرد! تنها در صورتي ميتوانيم به کسي کمک کنيم که به او اعتماد داشته باشيم. چراکه احترام به ديگران منجر به احترام گذاشتن به خود ما ميشود. اگر احساس ميکنيم که شخصي ميتواند بهتر شود، و اگر اين شخص احساس ميکند او را با خود برابر مي انگاريم، آنگاه به سخنان ما گوش ميسپرد. باور ميکند که ميتواند به انساني بهتر تبديل شود.

 

 

صداقت:

                        عشق با ناراستي شاد نمي شود،

                        اما با راستي به شعف مي آيد.

اين عنصر را صداقت مي نامم.

کسي که عشق ورزيدن را ميشناسد، راستي را به اندازه هم نوعش دوست ميدارد. با راستي شاد ميشود، اما نه با حقيقتي که به او آموخته شده است. او براستي شاد ميشود. با ذهني پاک، فروتن، و به دور از پيش داوري و ناسازگاري راستي را ميجويد، و در پايان از آنچه مي يابد، شاد ميشود.

از صداقتي سخن نميگويم که همسايه را تحقير ميکند، و نه از صداقتي که از اشتباهات ديگران سود بجويد تا به همگان نشان دهد که چه قدر نيک است. عشق راستين به رخ کشيدن ضعف ديگران به آنها نيست، بلکه پذيرفتن همه چيز است، شادي از ديدن اين است که همه چيز بهتر از آني است که ديگران ميگويند.

پايان

 

خب توضيح 9 عنصر عشق تموم شد و جمله آخر اينکه:

« عشق يک لحظه شيفتگي نيست.

عشق تجلي نيرومند و سخاوتمندي از زندگي ماست.

شخصيت انسان در کامل ترين مرحله نمو خود!!! »

و براي ايجا اين تجلي، نيازمند تمريني مداوم هستيم...

 

تمام اين حرفا که گفتم تقديم به اونکه خودش ميدونه!

شاد باشيد.

 

 

 

|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 10:48 توسط وحید |