سلام
امروز حالم بدتر شده، خيلي خرابه!
بايد آدرس وبلاگمو عوض کنم. شايد اصلا از بلاگفا رفتم. از اونايي که آدرس جديدو براشون ميفرستم خواهش ميکنم تو کامنتها ننويسند يا حتي تو وبلاگشون اسمي از من نيارند، چون تقريبا مشخصه من تو چه وبلاگهايي ميرم. بايد ليست send to all هامو هم ويرايش کنم. خيلي زيادند ولي چاره اي ندارم. خيلي وقت ميبره ولي مجبورم. بايد دنياي مجازيمو خونه تکوني کنم. خسته شدم از اينهمه آدم دورو!!! بايد خيلي از آي دي ها رو پاک کنم، تا ديگه هيچوقت به يادشون نيفتم. شايد اصلا ايميلم هم عوض کردم. زندگي دوباره و از نو. خسته ام خيلي خسته ام!![]()
کاش ميشد دنياي واقعي رو هم مثل دنياي مجازي عوض کرد. کاش ميشد تو دنياي واقعي هم از دست بعضيها خلاص شد. خيلي جالب ميشد اگه اينطور بود. ولي عوض کردن دنياي واقعي به اين راحتيا نيست.
تصورشو بکنيد چند سال زندگي تو دنياي مجازي رو ميخوام يه دفعه عوض کنم. نه! خيلي سخته. ولي بايد انجامش بدم. شايد هم نتونم. نميدونم، هيچي نميدونم.![]()
اي خدا کلافه شدم!!!![]()
بعضي دوستام خيلي خوبند. قطعا اونارو از دست نميدم. ايميل جديدمو براشون ميفرستم. چون دوستشون دارم. ولي بعضيهاي ديگه لياقت دوست داشتنو ندارند! شايد هم من لايق نيستم. نميدونم، فکرم کار نميکنه!
نميدونم اخرش چي ميشه! نميدونم.
ببخشيد که مطلب بدرد بخوري ايندفعه هم ننوشتم ديگه مغزم وايستاده. ديگه دارم کم ميارم.
الان که اينارو مينويسم ساعت 4 بعدازظهره يعني وقتي که من از خستگي کار صبح هميشه در اوج خواب بودم ولي الان خوابم نميبره. همينطوري که دراز کشيدم، دارم مينويسم. شبها هم با اينکه صبح ساعت 5.5 بايد بيدار شم تا ساعت 3 اين چند روزه معمولا بيدارم. نميدونم چي داره به سرم مياد. سرم درد ميکنه. خوبه حداقل اينارو که اينجا مينويسم، يه کمي سبک ميشم. واقعا نوشتن آدمو سبک ميکنه! اگه بتونم اسباب کشي کنم تو جاي جديد با اسم واقعيم ديگه نميام. شايد اونايي که نبايد پيدام کنند با جستجو تو نت يه وقت اثري ازم پيدا کنند.
ميخوام محو محو بشم!!!
اسم واقعيمو همون دوستاي قديميم و باوفام که اينجا ميان بدونند کافيه!
راستي چه جوري تمام آرشيو نوشته هامو به جاي جديد منتقل کنم. واي... بلد نيستم که، يکي کمکم کنه.
خيلي حرف زدم ولي اينا يک دهم حرفهام هم نيست. از همه معذرت ميخوام که ناراحتتون کردم!!!
پاورقي: قابل توجه اونايي که از روانشناسي سر در ميارن بگم که خودم ميدونم که تعبير و تفسير اينجور رفتارم چيه! لطفا نگويند که آبرويم نرود!!!![]()
بدرود. مواظب باشيد مثل من نشيد.![]()
سلام
اين چند روزه يه حس عجيبي دارم نميدونم چيه! خدا بدادم برسه چون هر موقع اينجوريم يا يه اتفاق خوب ميفته يا بد. خدا بخير بگذرونه.![]()
![]()
توي پست قبليم يه نفر يه کامنت گذاشته بود که خيلي فکرمو مشغول کرد: «در مورد "من" هم آدم اونقدر خودشو دوست داره که به خودش اجازه ميده عاشق بشه! فکر نکنم دليل بالاتر از اين براي حب ذات وجود داشته باشه.»
خيلي ذهنو درگير ميکنه. نظر شما چيه؟
گاهي مواقع به سرم ميزنه که آدرس وبلاگمو عوض کنم، چون خيليها که منو ميشناسند آدرس وبلاگمو ميدونند. خب بالطبع منم نميتونم هر چيزي که دلم ميخواد بنويسم، يعني حرف دلمو نميتونم بگم. خب گاهي وقتا نميشه ديگه!!!
الان خيلي حالم خرابه! براي همون حسي که گفتم. نميدونم آخرش چي ميشه. بيشتر از اين هم نميتونم توضيح بدم. منو ببخشيد...
در هر صورت از همه معذرت چون نتونستم مطلب مفيدي ايندفعه بنويسم و وقتتونو با اين چرت و پرتها هدر دادم.![]()
برام دعا کنيد...
******
نه نه نه
اين هزار مرتبه گفتم نه
ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفر افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است!!!
***********
پاورقي: از برگشتن يا بهتر بگم از نرفتن ساني خيلي خوشحالم. اينو بگم که ساني جان تو که هميشه با نوشته هات به خواندگانت اميد ميدهي، از تو بعيد بود! وقتي که گفت ديگه نميخوام بنويسم خيلي شکه شدم. ولي حالا خيلي خوشحالم که تو وبلاگستان ميمونه. وبلاگستان به اينچنين وبلاگنويسهايي نياز داره.
بدرود. دعا يادتون نره... ![]()
دروود
داشتن ارتباط سالم و در عين حال طولاني با ديگران کار دشواري است و نيازمند برقراري تعادل ميان فردگرايي (من) و گروه گرايي (ما) است، زيرا کشش از هر سو بسيار نيرومند است. هنگامي که زوجها تعادل بين اين دو کشش را از دست بدهند، مشکلات زندگي شان آغاز خواهد شد.
اگر ميزان توجه به «ما» کم شود ممکن است جدايي عاطفي صورت گيرد. هنگامي که دونفر زير يک سقف زندگي ميکنند، اما در احساسات و تجربيات يکديگر شريک نيستند، در حقيقت از نظر عاطفي تنها و مجردند و زماني که اين جدايي طولاني شود در نهايت بازي «من به تو احتياجي ندارم» شروع ميشود، انتخابي که متاسفانه بسيار فراتر از يک اعتراض عادي بوده و در واقع نوعي اعلام خودمختاري است. توجه داشته باشيد که در يک ارتباط سالم دعوا و جر و بحث ممکن است پيش بيايد ولي همبستگي و همسويي نيز حفظ ميشود.
اگر ميزان توجه به «من» کم شود در اين مورد فرد استقلال، هويت و مسئوليت کنترل بر زندگيش را قرباني ميکند. فرد تمام انرژيش را صرف رضايت ديگري خواهد کرد و به جاي آنکه به عنوان يک فرد، مسئوليت رضايت خود را بر عهده بگيرد، ترجيح ميدهد مسئوليت آرامش و ارضا عاطفي ديگري را بر عهده بگيرد. در چنين شرايطي است که در اثر پذيرش کليه مسئوليتها، در برابر واکنشهاي احساسي طرف مقابل بسيار حساس ميشود و بايد منتظر سرزنش، جر و بحث و درگيري باشد.
همه ما نياز داريم که هم «من» و هم «ما» باشيم. زيرا تنها در اين صورت است که احساس استقلال و همبستگي را کاملا درک ميکنيم.
من آفتاب درخشان و ماه تابان را
همين طراوت سرسبزي بهاران را
زلال زمزمه روشنايي باران را درود خواهم گفت
صفاي باغ و چمن دشت و كوهساران را
و من چو ساقه نورسته بازخواهم رست
و درتمامي اشيا پاك تجريدي
وجود گمشده اي را
دوباره خواهم جست.
پاورقي: پس تعادل تو هرکاري يادتون نره! ![]()
از همه دوستاي خوبم که با نظراتشون کمکم ميکنند ممنونم.![]()
بدرود. ![]()
دروود
حرف اول:
تو به من خنديدی
و نمی دانستی...
من به چه دلهره از باغچه ی همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دسته تو افتاد به خاک
و هنوز :
سالهاست که در گوش من آرام، آرام
رفتن گام تو تکرار کنان، میدهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق این پندارم
که چرا؟؟؟؟؟
خانه ی کوچک ما سيب نداشت.
حرف دوم: (به ياد يک دوست خوب)
اين شعر پاييني را يکي از دوستاي قديميم چند بار برام فرستاده بود که الان يه مدتيه ازش خبر ندارم، نميدونم کجاست. خيلي دلم واسش تنگ شده. اميدوارم که هرجا هست شاد شاد باشه:
اگر براي تو شعري عاشقانه بخوانم
اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست
حتي وقتي که ديگر من نباشم
يا وقتي که ديگر ميان ما عشقي نباشد
پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم
شعري از اعماق جان که مرا به ياد تو آورد
شعري که هميشه با تو بماند...
حرف آخر:
| در زندگي ما لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد. درون هرچيز، در اعماق هستي نيرويي هست که چيزي را ميبيند و ميشنود که ما هرگز قادر به درکش نيستيم!
| هر آنچه که امروز هستيم از سکوت ديروز زاده شده. لحظه هايي هست که در آنها يگانه راه آموختن به کار نبردن هيچ ابتکاري، انجام ندادن هيچ کاري است. چون در اين لحظه هاي سکون بخش نهان وجود ما فعال است و مي آموزد...
| زندگي همواره بيشتر از آني به ما مي بخشد که خودمان را سزاوارش ميدانيم!!!
| هرگز نبايد بگذارم مثل آدم بزرگها خنده را فراموش کنم!
| عقل چراغ اتومبيل است و عشق چراغ آن، هر يک بي ديگري هيچ اند!
پاورقي: بزودي خودمو معرفي ميکنم.
شاد و پيروز باشيد.
درود
حرف اول: (آرامش)
با جسم خود کاري نداشته باش، فقط آرام بگير، دهانت را ببند و خاموش بمان. ذهن خود را خالي کن و به هيچ چيز فکر نکن.
آرام سازي يعني نداشتن هيچ ميل شديدي به فعاليت. آرام سازي اين نيست که مثل يه مرده دراز بکشي و وانمود کني که آرام هستي. اصلا تو چطور ميتواني مثل يه مرده دراز بکشي؟ تو زنده اي! فقط ميتواني تظاهر کني. آرامش وقتي به سراغ تو ميايد که هيچ ميل شديدي به فعاليت نداشته باشي، در اين حالت انرژي سر جايش مانده و از بين نميرود و تو تنها چنانچه موقعيت خاصي بروز نمايد، نسبت به آن واکنش نشان ميدهي، همين! ديگر دنبال بهانه اي براي واکنش نيستي. تو باخودت راحت و آسوده اي. آرامش يعني آزاد و بي تکلف بودن با خود، در خانه ي خود بودن، راحت و آسوده.
آرامش يک حالت است. نميتواني به زور به آن برسي! بايد خود را آرام سازي اشتباه است. "بايد" خودش ضد آرام سازي است. بايد در هرکاري يعني عدم آرامش. وقتي بايدي در زندگيت نباشد آنگاه به آرامش رسيده اي. آرمش نبود فعاليت است، نه نبود عمل! اگر عمل را کنار بگذاري در حقيقت زندگي را کنار گذاشته اي، آنوقت تو آدم مرده اي خواهي بود، نه آدم آرام و آسوده! کافي است همه منفي بافي ها و موانع را کنار بگذاري تا آرامش با پاي خودش به سراغت بيايد.
پاورقي: در اين دنياي پر از هياهوي ما هم آرامش در گرانيست، به هرکس ندهندش!!! دنيايي که هر کسي به فکر خودشه! به فکر منافع خودش. تازه اگه واقعا به فکر منافع خودش هم باشه باز هم خوبه! به قول فريدون مشيري که ميگه: "در آن شهري که مردمانش عصا از کور ميدزدند، من از خوش باوري در آنجا محبت جستجو ميکردم"!!!
حرف دوم: (کلام پراکنده)
- به حال موجودي اشک ميريزم که ميخواهد با زنگ ساعت از خواب غفلت بيدار شود.
- عمر هزارپا کفاف بستن بند کفشهايش را نميدهد.
- عاشق پرنده اي هستم که آزاديش را با آب و دانه معاوضه نميکند.
- وقتي که نيستي، لبخندهايم اشک ميريزند.
- با سکوت، سرگرم گفتگوي يکطرفه هستم.
- قلب پرنده محبوس، لبريز از عشق آسمان است.
- براي اينکه زحمت به دوش کشيدن جسدم را به کسي ندهم، در گورستان خودکشي ميکنم.
- عاشق لبخندي هستم که در برابر غمها رويين تن باشد.
اميدوارم احساستون هميشه شاد و باروني باشه!![]()
حرف اول:
ديگه نمونده فرصتي
ديگه نمونده خواهشي
ديگه نمونده جوابي
ديگه نميخوام باورت کنم
ديگه نميخوام ازت بشنوم
ديگه نميخوام حتي نگاهت کنم!!!
پاورقي: امروز هم از اون روزاي کسل کنندست، يکروز پر از خبرهاي بد!
حرف دوم:
ازدواج در مرحله دوم اهميت است، پديده اول بايد عشق باشد تا بتوانيد با هم باشيد. با هم بودن، يک دوستي يک مسئوليت است. وقتي دو نفر عاشق يکديگر باشند، ميتوانند از يکديگر مراقبت کنند. براي ايجاد چنين مسئوليت و مراقبتي، به هيچ قانوني نياز نيست، هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حد، قانون ميتواند ساختاري تشريفاتي بر شما تحميل کند که عشق و دوستي شما را نابود خواهد کرد.
براي اينکه در يک جامعه زندگي کنيد، ميتوانيد ازدواج کنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند! ازدواج فقط بايد به اين دليل باشد که شما يکديگر را دوست داريد. ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعکس. در گذشته چنين بوده که اول ازدواج مي کردند سپس دو طرف عاشق يکديگر ميشدند. اين غير ممکن است!: کسي نميتواند عشق را اداره کند، هيچ کس قدرت ندارد که عشق را خلق کند. عشق وقتي روي ميدهد که اتفاق افتاده باشد. ميتوان دو نفر را کنار همديگر قرار داد. اين دو نفر را به ازدواج هم درآورد. وقتي که دو نفر باهم باشند شروع ميکنند به دوست داشتن همديگر! درست مانند خواهران که برادرانشان را دوست دارند و بالعکس. اين يک ترکيب تحميلي است. وقتي که دو نفر باهم باشند، نوعي از خوش آمدن و و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دونفر به هم متکي ميشوند و از همديگر استفاده ميکنند.
ولي عشق؟! رابطه اي کاملا متفاوت است. اگر ازدواج اول بيايد تقريبا غير ممکن است که عشق بتواند رخ دهد. در واقع ازدواج را براي ممانعت از عشق خلق کرده اند، زيرا عشق خطرناک است! عشق ترا به چنان اوجي از خوشي، سرور، شعف و شعر ميبرد که براي جامعه خطرناک است. براي هر کسي خطرناک است تا چنان بلندايي بالا برود و همه چيز را از آن ژرفاها و از آن بلنديها ببيند. اگر فردي عشق را بشناسد، چيزهاي ديگر هرگز اورا ارضا نخواهد کرد. آنوقت با يک حساب بانکي درشت نميتوان او را راضي نگه داشت. چون او به ثروت واقعي رسيده است. ديگر قادر نخواهي بود اورا وارد بازيهاي سياسي کني. ديگر نميتواني او را وادار به کارهاي زشت غير انساني کني.
او ترجيح ميدهد انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد!!!
حرف آخر:
ولش کن غم و غصه و فلسفه رو! مگه دنيا چند روزه که بخواي هر روزشو به يکي از اين حرفا هدر بدي.
پاورقي: خدا امروز بدادمون برسه با اين رئيس جمهورهاي عتيقمون!!!

