تبليغاتX
گل امید

درود

 

امروز بعد چند روز بارنگي هوا آفتابيه. طي دو شب اخير اينجانب به چند تا از آرزوهاي ديرينم رسيدم. بله درست حدس زديد، تمام آرزوهامو در خواب طي يک سريال دو قسمتي برآورده شده ديدم. البته آرزوهاي مهممو ميگم.

ميگم خواب هم واسه خودش نعمتيه ها! بالاخره بعضي آدما بايد يه جايي آرزوهاشون بر آورده بشه ديگه! من هم از اون آدما هستم که تو خواب آرزوهامو ميبينم.

تازه تو خواب حالش بيشتره ميدونين چرا؟ چونکه واسش زحمت نميکشي! آي حال ميده...

 

راستي پايتخت شدن اصفهان رو هم تبريک ميگم. البته به اونايي که از صدقه سر پايتخت شدن اصفهان يه بودجه اي البته بهتر بگم آب باريکه اي از بيت المال جهت رسيدگي به وضعيت حسابهاي شخصي و املاکشون بهشون تعلق ميگره، تبريک ميگم. چون واسه بقيه شهروندان که فرقي نميکنه.

 

راستي قالبمو حال کنيد. اين يکي حاصل دسترنج خودمه. 3 روز وقتمو گرفت. البته ناراحت نيستم چيزي که زياده تو مملکته ما وقته! قشنگ شده؟؟؟؟

 

يه چيز ديگه هم بگم اگه دنبال يه سايت آمارگيرنده خوب ميگردين حتما به اين سایت سربزنين. همه امکانات پولي و مجاني همه سايتها رو بصورت رايگان ارائه ميده. خيلي توپه.

 

روزهاي خوبي داشته باشيد

فعلا بدرود

jim warren 

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت 12:35 توسط وحید |


قصه حال من و تو از سرم جدا نميشه

اي که از ما ميگريزي اما با مني هميشه

من يه روز مثل تو بودم، دلِ سنگ و روحِ بيمار

حالا که غصه نداري برو از دم دل يار

برو که خصلت مارو با چه سرسختي شکستي

اي که نه کفر و حرومي،‌ اي که نه خداپرستي

منو با پاي برهنه با تني تشنه و بي تاب

لب اون چشمه گذاشتي که به هيچکس آب نميداد

اما با اين همه ظلم ات، حتي با اين همه کينه ات

حاضرم بميرم اي دل، گريه تو رو نبينم!

 

اي که از عاطفه دوري، من به دام تو گرفتار

من اگه ناجي قلبم، تويي خنجر به دل يار

برو که وصلت مارو چه به باد دادي و رفتي

تو که از همه بريدي، تو که از خدا گذشتي

اما با اين همه حرفا، من همينم که همينم

الهي بميرم اي دل، گريه تو رو نبينم!

 

قصه حال منو تو از سرم بيرون نميره

کاش که از تو ميگذشتم، ديگه اما خيلي ديره

قصه کفتر عاشق مثل عطر نفس تو

شده يه نگاه خالي، پر زدن تو قفس تو

من چه ساده، ساده دل محو دنياي تو بودم

تو سکوت خلوت من خودمو گم کرده بودم

اگه امروز ميبيني که گرفتار زمينم

بغض نکن که نميتونم گريه ي تو رو ببينم!!!

 

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت 11:27 توسط وحید


هنوز از زخم دلم داره بارون ميچکه

واسه درياي غمم خيلي قلبم کوچيکه

 

همه جا سبز و من چرا خاکستريم

تو کتابم ولي حيف صفحه آخريم

 

کفترا رفتند و من کفتر پرپريم

به همين دلم خوشه که تو ناباوريم!

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت 11:25 توسط وحید


از باورها دروغين گذشتم

از افسانه هاي دروغين گذشتم

از خوابهاي آشفته ي شبهاي هراز به صبح حقيقت رسيدم

باران، غبار چشمانم را شست

من اکنون مي بينم!

 

شبي که ندانسته نطفه ي بودنم بسته شد

و تپش زندگي در قلبم به صدا در آمد

سحرگاهي که ورودم را به دنياي معماها

با گريه اي آغاز و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم

تو با من بودي!

 

بچگي هاي معصوم

پر از صداقتهاي مومن، پر از قهرمانهاي جاودان

زمانيکه خوشبختي در پرواز پروانه هاي رنگي بود

تو با من بودي!

 

وقتي که يأس زندگي با پرواز پروانه ها به هوا نرفت

و خنده در چشمهاي مهربانت مُرد

تو با من بودي!

 

لحظه اي که اولين بار چشم در آينه دوختم

و در حيرت بودنم فرو رفتم

تو با من بودي!

 

وقتي به پوچي قهرمانهاي داستان ايمان آوردم

و به دنبال معناي پاکي در چشم آدمها خيره شدم

و تفسير صداقت را در کتاب زندگي، دورويي يافتم

تو با من بودي!

 

تو با من بودي از ابتدا از نخست

مثل سايه، مثل خواب

با من بودي، با من زيستي و در من رشد کردي!

 

قهرمانها در چشمان من مردند

صداقت در دستهاي دورويي لِه شد

خوشبختي در پرواز پروانه ها نبود

و خدا لابه لاي ابرها خانه نساخته بود!

 

معماهاي زندگي يکي پس از ديگري حل شد

اما معماي وجود تو بزرگتر و بزرگتر از باورم گشت!

 

بمن بگو کيستي تو؟

چيستي تو؟

خواب هستي يا بيداري؟

رويا هستي يا هوشياري؟

بمن بگو تا شوق را از شور، عشق را از نور

و سيب سرخ زندگي را از باغ روياهاي دور بچينم

بمن بگو …

I havn't good feeling.

I have very bad feeling.

 

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت 13:32 توسط وحید


درود

 

چرا بعضي مواقع ما در آينده زندگي ميکنيم و بعضي مواقع در گذشته؟! انسان ذاتا موجوديه که همراه با خاطراتش و همگام با آرزوهايش زندگي ميکند. زندگي در گذشته و اينده ايرادي ندارد ولي اين را بايد بدانيم که گذشته ما حال مارا و حال ما اينده ي مارا ميسازد. تاکيد زياد (افراط) بر خاطرات ناخوشايند گذشته باعث ميشود که زندگي اکنون ما تحت تاثير آن افکار به شيوه اي خلاف مدار انساني همراه با تفکر منفي شکل بگيرد. و اين باعث ميشود آرزوهاي ما بر روي همان مدار قرار بگيرد و در نتيجه ما در آينده همان ميشويم که آرزو ميکنيم. پس نتيجه ميگيريم که دنياي گذشته ما به نوعي آينده مارا ميسازد ولي ميتوان آنرا به نوعي همراه با شجاعت و تدبير تغيير داد. اين بستگي دارد که ما اکنون چگونه زندگي ميکنيم. اينجاست که نقش اکنون در طول زندگي ما پررنگتر ميشود. اينجاست که اکنون مهم ميشود!

سرخوردگيها، عقده ها، ناکاميها و ... همه جز خاطرات بد زندگي ما هستند و هر کدام تاثير خودرا بصورت ناخود آگاه در زندگي ما ميگذارند. اما اين تاثيرات درست است که به صورت نا خوداگاه است ولي غير قابل کنترل نيست!

در بالا من دو عنصر شجاعت و تدبير را به همراه هم آوردم. دليل اينکه من معتقد هستم شجاعت و تدبير لازمه ساختن آينده ي مطمئن است، اين است که خاطرات بد زندگي باعث ميشوند انسان نوعي سپر دفاعي براي خود بسازد. البته اين سپر دفاعي در حد معمولش خوب است و در حد افراطش نه! در حد افراط باعث ميشود که انسان موقعيتهاي بهتره زندگيش را از دست بدهد زيرا يک عامل وجود دارد که او را از تجربه کردن موقعيتهاي ديگر بر حذر ميدارد و آن ترس است! ترس همچون وزنه اي سنگين است براي روح بلند پرواز انسان. براي اينکه بر ترس خود غلبه کنيم نياز به عنصر مخالفش يعني شجاعت داريم. اما در اينجا يک خلا حس ميشود و آن اينکه چگونه بدانيم اين سپر دفاعي ما که همان ترس است در حد معموليش است يا در حد افراطيش؟ براي دانستن اين راز نياز به يک عنصر ديگر داريم و آن تدبير است. تدبير مانند چراغي ميماند که راه تاريک را کمي براي ما روشن ميکند. اما تدبير چگونه بوجود مي آيد؟ يکي از ملزومات بوجود آمدن تدبير همان رجوع انديشمندانه به گذشته است يعني همان تجربه! تجربه باعث بوجود آمدن تدبير ميشود. تجربه از راههاي مختلفي بدست مي آيد. گاهي از طريق رجوع به گذشته خودمان و گاهي رجوع به گذشته ديگران و گاهي رجوع به تفکرات انديشمندانه خود و ديگران! (دانش).

بنابراين تدبير ميشود چراغ اتومبيلمان و شجاعت قدرت موتور!

بعضي مواقع بايد گاز (شجاعت)‌ داد و بعضي مواقع بايد آرام و با احتياط بيشتر (ترس) حرکت کرد. لازمه تشخيص ايندو تشخيص درست راه (تدبير) است.

 

پس شجاعت و تدبير دو برادر جدا ناشدني براي ساختن حال و آينده اي مطمئن و جدا از گذشته ي نامطلوب ميباشد.

 

پس بکوشيد تا بدست آوريد!

 

 

پاورقي1: واسه خودم يه پا فلسفه دان شدم!

 

پاورقي2: اين حکايت سرعت پايين اينترنت ايران و پاره شدن فيبر نوري مسير امارات هم واسه خودش حکايتي شده. خوشم مياد مسئولين گل مملکت ما هيچوقت تو توجيه کردن کم نميارند! آخه ناسلامتي اونا هم ايرانيند ديگه!

 

پاورقي3: به نظر شما نشانه هاي ايمان چيه؟ (موضوع بحث بعدي)

 

پیوست: عاجزانه خواهشندم یه سایت آمار گیری خارجی خوب با امکانات کامل معرفی کنید. ممنون.

 

پاينده باشيد.

و شجاع و مدبر

 

بدرود تا دفعه بعد.

 

 

|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت 19:17 توسط وحید |


اکنون زندگي کمي تيره و تار مينمايد،

اما ديري نميگذرد که همه چيز بهتر خواهد شد،

فراموش مکن:

تا باران نباشد، رنگين کمان نيست.

تا تلخي نباشد، شيريني نيست.

و گاه همين دشواريهاست،

که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر ميسازد.

خواهي ديد...

آري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز ميکند!

 

کالين مک کارتي

 

**********************

پاورقي1: سانی جان تا دنيا بوده همين بوده، عزيزان ما يکي يکي از پيشمون ميرند و ما رو با کوله باري از خاطره تنها ميگذارند. چند روز پيش فيلمي ديدم به اسم صداي سفيد، که تو اون فيلم افرادي بودند که عزيزترين کسهاشونو از دست داده بودند و بسيار ناراحت بودند ولي يه نفر پيدا شد که با وسايلي با روح مردگان ارتباط برقرار ميکرد و وقتي ارتباط اونها رو با عزيز از دست رفتشون بر قرار کرد، و فهميدن که اونها توي اون دنيا جاي خوبي دارند زندگيشون معني ديگه اي پيدا کرد. چون حالا مطمئن بودند که عزيزشون تو جاي خوبيه و بهش خوش ميگذره.

من از صميم قلب باهات همدردي ميکنم و اينو بهت بگم که مطمئن باهاش که عزيز تو جاش اونجا بهتره. پس ناراحت نباش.

 

پاورقي2: آغاز سال نو ميلادي مبارک!  اميدوارم که سال 2006 براي کليه ملتها سالي همراه با صلح و آرامش باشه.

 

 

 

|لينك| نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت 11:54 توسط وحید |


انسان را آب ميماند: وقتي حواسش مثل جرعه هاي اين مايع لطيف جمع شد، به يک جا سوق پيدا ميکند. بدون ترديد هر کس يه گل را بيش از گلهاي ديگر دوست دارد. زيرا سليقه با همه جهات مطابقه نميکند و محال است ذهن در اعمال خود به يکطرف بيشتر متوجه نشود.

 

کدام هوس بازي ميتواند در ميان محبتهاي شديد دوام پيدا کند؟

 

 

پاورقي:  براي برداشتن تبليغات بلاگفا ميتونيد اين کد رو آخر ويرايش قالبتون کپي کنيد:

 

<div style=" visibility:hidden"> <div style=" visibility:hidden">

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 11:34 توسط وحید |


درود

 

توي هفته قبل اتفاق جالبي (البته از نظر من) تو وبلاگستان افتاد و اون اينکه محمد خاتمي با نوشتن اولين پيام خود در روز پنجشنبه در وبلاگ مردی با عبای شکلاتی پا به عرصه وبلاگنويسي گذاشت. اين وبلاگ از طرف يک مجله به ايشان هديه داده شده است. اميدوارم که آقاي خاتمي نوشتن را ادامه بدن و از نگفته ها بگويند! همان نگفته هايي که 8 سال نتونستن بگويند.

در هر صورت من که اگر آقاي خاتمي بنويسد از اين به بعد اولين وبلاگي که در روز به اون سر ميزنم وبلاگ مردی با عبای شکلاتی ست.

«آقاي خاتمي پيوستن شما را به جمع وبلاگنويسان گرامي ميداريم.»

 

*********************

 

و اما از نمايشگاه اتوکام (کامپيوتر و اتوماسيون اداري) در اصفهان بگم که بسيار بسيار شلوغ بود بطوري که براحتي نميشد خيلي از غرفه ها رو ديد. بخصوص سالن اول و دوم که رفت و آمد هم توش مشکل بود، ولي سالن سوم به مراتب خلوتتر بود. تکنولوژي خاص جديدي معرفي نشده بود و بيشتر جنبه تجاري داشت. قيمت پايين اشتراکهاي اينترنت بيشتر نمود داشت. يه مورد که خيلي توجه منو جلب کرد استفاده نکردن بيشتر غرفه داران از کراوات بود. فکر کنم ممنوع شده بود. البته بعضيها کراوات داشتند. همه غرفه ها ايراني بودند و حضور غرفه داران از تهران هم به نسبت خوب بود. حضور برادران و خواهران بسيجي و سپاهي هم که طبق معمول اصفهان فضاي نمايشگاه رو عطر آگين کرده بود. که من ميخواستم از يه صحنه گيردادن اونها به يکي از غرفه ها عکس بگيرم که به دليل تموم شدن باطري دوربين و طول کشيدن زمان تعويض باطري موفق نشدم.

عکسهايي از سالن سوم (که مثلا خلوت تر بود) براتون ميذارم که حجم شلوغي رو ببينيد:

 

نمايشگاه اتوکام

 

 

 

 

 

 

اين يکي رو هم خودم دوست داشته بيدم

 

  فعلا بدرود 

|لينك| نوشته شده در شنبه 3 دی1384ساعت 18:7 توسط وحید |