تبليغاتX
گل امید

مي توانيم لحظه هايي را در كنار هم لذت ببريم،

اما...

هركدام اسير دنيا و ارزشهاي خود هستيم.

 

 

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 11:24 توسط وحید |


 

در لحظه لحظه ي غيبت تو

کوير تشنه ي تنم

طراوت اندام ترا فرياد ميکند

و در حضور نگاه بي کلام تو

سکوت جاودانه حيا

نگاه خاموشم را از تو ميدزدد

و اين ترس غليظ

شيب تند مرگ را

در من تکرار ميکند...

  

 

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 16:52 توسط وحید |


درود

 

حرف اول:

تبريک روز ولنتاين با يک روز تاخير به همه عشاق.

 

حرف دوم:

ديروز بيش از 20 هزار سايت ايراني چندين ساعت خوابيده بود.

روزنامه همشهري خبر از هک شدن سايتش داد.

ميبينيم به راحتي قسمتي از ارتباطات ما در چشم بهم زدني از بين ميرود. در سايتهاي داون شده برخي از سايتهاي مهم کشور نيز وجود داشته اند از جمله سايت بانکها. هرگونه تماس با سرورهاي اين سايتها براي پيگيري و رفع عيب ميسر نبوده.

ايران فقط عنوان طبلي با صداي بلند را به همراه ميکشد!!!

 

سياستهاي دولت جديد دنيا را به جنگ با ايران فرا خوانده است! يک جنگ با سلاحهاي هزاره سوم!

 

يک ميليارد دلار از بودجه کشور براي راه اندازي اينترنت ملي تخصيص داده شده است! طرحي که به عقيده کارشناسان همچون کامپيوتر ملي و سيستم عامل ملي کاملا بي اساس است! و نتيجه اي در بر ندارد. به عقيده کارشناسان ميشود کمتر از اين هزينه هنگفت را صرف امنيت شبکه هاي کشور کرد!

 

حرف سوم:

حرکت ما حرکتي است با چراغ خاموش!

 

بدرود

|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 14:22 توسط وحید |


تو سهم خودت را انجام بده، و نگران سهم ديگران نباش!

ميتوني مطمئن باشي که خدا با آنها هم حرف ميزند و آنها هم مثل تو در کشف معناي اين زندگي مصممند.

 

|لينك| نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 12:44 توسط وحید |


اميد واقعا کلمه مسخره ايه!

 

 

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 14:30 توسط وحید |


اينکه انرژي هسته اي حق مسلم ماست، شکي نيست!

 

اينکه به آتش کشيدن سفارتخانه ها حق مسلم ماست، شکي نيست!!

 

اينکه روزنامه همشهري مسابقه کاريکاتور براي هلوکاست ترتيب بدهد حق مسلم ماست، شکي نيست!

 

ولي من نميدونم آيا به نفع ما هم هست؟!

 

ما داريم چکار ميکنيم؟؟؟

 

اي گاد جون خودت رحم کن و عاقبتمونو بخير کن!

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 12:31 توسط وحید |


پيرمردي رنجور و آشفته آهي کشيد و گفت:

«عشق نقطه ضعفي طبيعي است که از حضرت آدم به ما ارث رسيده است.»

 

جواني سرزنده و زيبا فورا در جواب پيرمرد گفت:

«عشق آن است که حال را به آينده ما پيوند مي دهد.»

 

زني با چهره اي غمبار آهي کشيد و گفت:

«عشق زهر مهلکِ ماري سياه است، که از غارهاي جهنم بيرون ميخزد. زهري که به تراوت شبنم است، و روح تشنه لب با لذت آن را مينوشد، ولي با اولين مستي، نوشنده را بيمار ميکند و به آرامي ميکشد.»

 

دوشيزه اي زيبا با گونه هاي سرخ به لبخند گفت:

«عشق آن نوشيدني است که ساقي آن نو عروسان سپيده دم اند، و ارواح توانمند را توانايي بيشتر ميبخشايد تا به سوي ستارگان پر کشند.»

 

مردي سياهپوش با ريشي انبوه و گره اي در ابروان، گفت:

«عشق خردي الهي است که ديد آدمي را به وسعت ديد خدايان ميکند.»

 

مردي نابينا، که راه خود را با عصايي در دست ميجست گفت:

«عشق، آن مِه است که چشمِ روح را بر رازهاي زندگي ميبندد، تا دل را تنها ياراي آن باشد که اشباح لرزان آرزو را در ميان تپه ها ببيند، و طنين فريادها را از دره هاي سکوت بشنوند.»

 

کهنسالي نحيف، که پاهايش را مانند کهنه پارچه اي بر زمين ميکشيد، با صداي لرزان گفت:

«عشق آسايش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفاي ابديت.»

 

و کودکي پنج ساله به خنده گفت:

«عشق پدر و مادر من است، و هيچکس آنرا نميداند. اين عشق است که پدر و مادرم را نگاه ميدارد.»

 

عشق از نظر تو چيه؟

 

 

دلم واسه يه دوست خيلي بي وفا، خيلي تنگ شده خيلي...

 

|لينك| نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384ساعت 19:12 توسط وحید |


نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازند

و او را بدست کودکي گستاخ و بازيگوش دهند

و او يکريز و پي در پي

دم گرم خودش را سخت در من بفشاند

تا بدين سان بشکند سکوت مرگبارم را.

 

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 13:55 توسط وحید |


عاشورا در کشور ما = عوام فريبي بزرگ!

 

عاشورا در معناي واقعي = آموختن زندگي کردن همراه با آزادي و شرف!

 

عاشورا در کشور ما = خالي کردن احساسات و هيجانات مردم در مراسمهاي عزاداري!

 

عاشورا در معناي واقعي = خالي کردن احساسات و هيجانات مردم در راه گرفتن حقشان از حکومت ناعادل!

 

کدام معني بر مزاج شما بيشتر سازگار است؟

 

 

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 14:38 توسط وحید |


ساحل تنومند، محبوب من است

و من معشوق اويم.

عشق، ما را بهم پيوند ميدهد و

مهتاب مرا از او جدا ميکند.

من عطش او را سيراب و قلبش را در وجودم

پنهان ميکنم و او فريادم را آرام ميکند و خشمم را فرو مينشاند.

هر سپيده دم من پيمان عشق را در گوش او ميخوانم،

و او عاشقانه مرا در آغوش ميگيرد.

هر شامگاه براي او ترانه اميد ميخوانم

و بر چهره اش به نرمي بوسه ميزنم،

من ترسان و شتابانم،

او آرام و صبور و انديشمند.

آغوش گشاده او آرامش است بر بيقراري من.

به هنگام مد، يکديگر را نوازش ميکنيم،

و به هنگام جذر، به دعا بر پايش مي افتم.

 

 jim warren

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 23:57 توسط وحید |


من در اوج پاييزيترين ويرانه ي يک دل

کنار گريه ای از جنس بغز کوچک يک ابر

و من تنها برسم عادت کودکيمان

باز براي خوشبختي و بقاي قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

 

 

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 19:36 توسط وحید |


«خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چه چيز باعث ميشود که من بينديشم که ميتوانم همه چيز را در يکروز بدست آورم!»

 

 

|لينك| نوشته شده در جمعه 14 بهمن1384ساعت 19:34 توسط وحید |


 

«عشق در رداي فروتني و آرامش از کنارمان ميگذرد و ما ترسان از آن ميگريزيم يا چشم بر آن ميبنديم، يا در پي آن ميرويم تا بر شرارت خود نام عشق نهيم.»

جبران خليل جبران

 

 

 

|لينك| نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 12:34 توسط وحید |


«داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب فرو رفته، زيبا ترين حسي است که در دنيا وجود دارد.»

|لينك| نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 14:24 توسط وحید |


«ما در دریایی دریانوردی میکنیم که نمیشناسیم، خدا همیشه شجاعت مارا برای پذیرفتن این راز حفظ میکند.»

|لينك| نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 10:3 توسط وحید |


 

عشق شوق مرگ باخته ايست براي رسيدن به دلباخته اش

التماس درختي است به آب جوي

عشق لذت نهان است

انشا تن و روان است

زبان چشم است

ديوانگي عقل است

رسوايي قلب است

تن به تن، جنگ است

آماده، گوش به زنگ است

هزار رنگ است

خيلي زرنگ است

عشق جرات و ديوانگيست

جنگ سرد است و ديگر هيچ ...

 

درود

بالاخره سفر سه روزه من هم تموم شد. اول از امتحان بگم که امتحان خوبي بود. سئوالها نسبتا به رشتمون مربوط ميشد (برعکس آزمونهاي بانکهاي دولتي) و در کل امتحان آسوني بود ولي چيزي که منو نگران ميکرد تعداد زياد شرکت کننده ها بودند. (حدود 3800 نفر). متاسفانه اعلام نکردند که چند نفر مورد نياز است.

از امتحان بگذريم سفر تجربه آميزي برام بود. از راه رفتن يه خارجي همسفرم بود. اهل فنلاند و 32 ساله بود. طبق گفته خودش 20 کشور رو تا حالا ديده بود. 3 روز تو اصفهان اقامت داشته و از اصفهان به عنوان يه شهر بسيار زيبا ياد کرد. ميگفت اصفهان خيلي از تهران بهتره، من توي اصفهان آرامش بيشتري نسبت به تهران داشتم. از مردم ايران ازش پرسيدم ميگفت خيلي دوست داشتني هستند. همچنين اضافه کرد همه جا مردم سعي ميکردند به من کمک کنند. نکته ديگه اي که براش جالب بود اين بود که با اينکه الان فصل زمستونه توي ايران همش آفتابيه. ميگفت من 2 روز شيراز بودم و 3 روز اصفهان و همچنين اهواز، هوا آفتابي بود. من موقيعيت جغرافيايي ايران رو براش توضيح دادم و گفتم اين در قسمت بياياني ايرانند و اين هوا طبيعيه. ازش پرسيدم شما ايران رفتي؟ جوابش منفي بود و وقتي من براش وضعيت شمال رو توضيح دادم بسيار به وجد اومده بود. البته قسمت اعظم اطلاعاتي که من ميدادم خودش قبلا آگاهي داشت. ميگفت در کشور ما در زمستون هميشه برف و بارون مياد. نکته جالب ديگه اي که براي من گفت اين بود که در کشور فنلاند خدمت سربازي يکسال است که از اين يکسال 6 ماه اون اجباريه! راستي شغلشو يادم رفت بگم که به گفته خودش توي يه شرکت بيمه کار ميکرد و کار محاسبه درصد هاي ريسک مورد هاي بيمه شونده رو به عهده داشت. يک کتاب از تو کيفش در آورد و به من نشون داد. عنوان کتاب با خط درشت نوشته بود ايران. و توضيح داد که در کشور خودش کتابي در مورد ايران چاپ نشده بود و اين کتاب چاپ آمريکاست. وقتي کتابو باز کرد و در عين حالي که توضيح ميداد متوجه شدم که اصفهانو از خود من بيشتر بلده. توي اين کتاب کليه شهر هاي ايران با نقشه کامل و توضيح کامل و در مورد هتلها، مراکز ديدني، تجاري و شماره تلفنهاي آنها و مسيرهاي اتوبوسهاي شرکت واحد بطور کامل توضيح داده شده بود. بهش با خنده گفتم که توي خود ايران همچين کتاب جامعي راجع به ايران وجود نداره و اون با خنده در پاسخ گفت چون ايرانيها به اين کتاب احتياج ندارند.

اينو بگم که بهترين لحظات سفر من گفتگو با اين آقاي خارجي بود. زيرا مردي بسيار باهوش و منطقي و خيلي خوش برخورد بود. واقعا دوست داشتني بود.

 

وقتي رسيديم تهران از همون اول شهر ترافيک عرض اندامي وحشتناک کرد. بالاخره بعد يکساعت و نيم به ميدان آرژانتين رسيديم. هواي تهران خيلي ناز بود و بارون نرم هوا رو دوست داشتني کرده بود. البته چون من چتر داشتم از بارون لذت ميبردم.

ديگه از سفر به تهران بگم که موفق به ديدن دلارام دختري دوست داشتني با افکار جالب هم شدم. در ضمن با سینا هم آشنا شدم.

در مجموع سفر خوبي بود و خوش گذشت. جاي تو دوست گلم خالي.

به علت طولاني شدن اين پست قسمتهاي جزئي تر شرح سفر رو ننوشتم.

 

براتون ميخوام از خداي مهربون آرزوهاي قشنگتون.

 

*************************

 

پاورقي: لازم دونستم که مطلب کوتاهي راجع به يکي از سايتهاي تازه تاسيس و مفيد ايراني بنويسم.

سايت بلاگرد که طراحي اون توسط کيوان صورت گرفته به جرات ميشه گفت با پيشرفتي که طي روزهاي اخير داشته به عنوان يکي فعالترين سايتهاي ارزنده ايراني ازش ياد کرد. امکاناتي که کيوان تو اين سايت گذاشته واقعا کار هر وبلاگنويسي رو ساده کرده و همچنين نياز وبلاگنويسان ايراني رو از سايتهاي مشابه خارجي از بين برده. سايت بلاگرد را ميشود به عنوان يکي از ساده ترين ابزارهاي مديريت لينکستان و لينکدوني نام برد. سايت بلاگرد امکان ساختن لينکها در تعداد نامحدود در تعداد دسته هاي مختلف و همچنين پينگ بسيار ساده از طريق یاهو مسنجر و نيز مديريت لينکهاي روزانه ي وبلاگ و دهها امکان ديگر که در توضيح سايت نوشته است را دارا ميباشد. نکته قابل توجه ديگه در بلاگرد سرعت بالاي اونه که به دليل 4 بار caching سايت ميباشد و آپديت شدن اوتوماتيک سايت در cache در هر 5 دقيقه باعث از بين بردن نقطه ضعفهاي cache کردن هم ميشود. من به شخصه از سايت بلاگرولينگ رسما خداحافظي کردم و از دوستانم ميخوام که وبلاگشونو از اين به بعد در سايت بلاگرد پینگ کنند تا من و ديگران از به روز شدن وبلاگشون مطلع بشويم. در ضمن در بلاگرد در عرض چند ثانيه ميتوانيد کليه لينکهاي بلاگرولينگ خود را وارد کنيد.

به اميد آنکه سايت بلاگرد هر روز بهتر از ديروز براي هميشه به کار خودش ادامه بده.

 

بدرود تا روز ديگر!

 

|لينك| نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت 15:0 توسط وحید |


كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن...

 مرغ دريايي آواز خواند  كودك نشنيد

سپس كودك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن...

رعد در آسمان پيچيد اما كودك گوش نداد

كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت: خدايا بگذار ببينمت...

ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد

كودك فرياد زد: خدايا به من معجزه اي نشان بده...

و يك زندگي متولد شد اما كودك نفهميد

كودك با نااميدي گريست. خدايا با من در ارتباط باش

بگزار بدانم اينجايي

بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد

ولي...

كودك پروانه را كنار زد!

 

درود

اين هفته سه شنبه ميرم تهران براي امتحان استخدامي بانک اقتصاد نوين. برام دعا کنيد! فقط يه پارتي دارم که اونم خداست...

 

راستي تو تهران با چند تا از بچه هاي وبلاگنويس قرار ملاقات داريم که دلارام عزيز ترتيبشو داده وقتي برگشتم براتون تعريف ميکنم.

 

دعا يادتون نره.

 

بدرود

 

|لينك| نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 0:44 توسط وحید |