يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
اصلا لازم نيست به خودت زحمت بدي، حال من بهتر از اين كه هست نميشه!
لحظه انفجار درون
برابر است با
لحظه پر شدن ظرفيت آدما...
اگر خيلي دوست داری من بميرم،
میتونی فکر کنی که به آرزوت رسيدی!
به تو مي انديشم كه چگونه با ظرافت،
دلم را تراشيدي تا تنديسي از رهايي بسازي.
رهايي از بند خودت را چه تلخ بمن آموختي!
آنگاه كه من هنوز در تلاطم امواج خروشان دنيايت،
در كنار ساحل چشمان روشنت،
محو تماشاي طلوع زيباي گلي نو شكفته از وجودم،
كه در زلالي درياي وجودت پيدا بود، بودم.
تو چنان موج سنگين بي وفايي را بر من كوبيدي
كه گويا مرا از خوابي هزار ساله بيدار كردي.
و آنگاه بود كه با دستان ظريفت،
قلب شيشه اي مرا در كمال ناباوريم،
همچون سنگي خارا شكل دادي و تقديم به دنياي بشريت كردي!
دست مريزاد! جدا كه هنرمندي بس ارزشمند هستي!!!
یکبار شاعری ترانه ای عاشقانه و زیبا سرود. پس نسخه هاي زيادي از آن تهيه كرد و براي تمامي دوستان و آشنايانش از زن و مرد فرستاد، حتي براي زن جواني كه در يك كوهستاني دور زندگي ميكرد و تنها يكبار او را ديده بود. پس از گذشت يكي دو روز قاصدي نامه اي از زن جوان براي شاعر آورد، زن نوشته بود:
«به راستي ترانه ي عاشقانه اي را كه براي من نوشته اي، مرا عميقا تحت تاثير قرار داده است. پس به خانه ما، به ديدار پدر و مادرم بيا تا قرار ازدواجمان را بگذاريم.»
شاعر در پاسخ براي او نوشت:
«دوست من، اين تنها ترانه ي عاشقانه اي، برخاسته از قلب شاعري بود، كه ممكن است هر مردي آن را براي هر زني بخواند.»
زن اينبار در پاسخ او نوشت:
«اي ريا كار و دروغگو! از امروز تا پايان زندگي ام به خاطر تو از همه شاعران نفرت خواهم داشت.»
ميشد از بودن تو، عالمي ترانه ساخت
كهنه ها رو تازه كرد، از تو يه بهانه ساخت
با تو ميشد كه صدام، همه جا را پر كنه
تا قيامت اسم ما، قصه ها رو پر كنه
اما خيلي دير دونستم، تو فقط عروسكي
كور و كر، بازيچه ي باد، مثل يه بادبادكي
دل سپردن به عروسك، منو گم كرد تو خودم
تو رو خيلي دير شناختم، وقتي كه تموم شدم
نه يه دست رفيق دستام، نه شريك غم بودي
براي حس كردن دردام، خيلي خيلي كم بودي
توي شهر بي كسيها، تو رو از دور ميديدم
با رسيدن به تو، افسوس! به تباهي رسيدم
شهر بي عابر و خالي، شهر تنهايي من بود
لحظه شناختن تو، لحظه تموم شدن من بود
مگه ميشه از عروسك، شعر عاشقونه ساخت،
عاشق چيزي كه نيست شد، روي دريا خونه ساخت؟
پاورقي: اين شعرو خيلي دوست دارم، انگاري يه واقعيته محضه! و ستار عزيز با صداش خيلي خوب حقشو ادا كرده.
از اين روزهاي تاريك،
از سوز ياد او،
از خاطره غروب چشمهاي او،
از روزهاي سخت نا اميدي،
از پتك سنگين روزگار
به تو پناه ميبرم اي كه آخر ندانستم اميدي يا نا اميدي؟!
آنقدر ميدانم كه هر چه هستي بالاخره صبرت ديوانه ام ميكند!
هيچکس نمیتواند در اسلام به نام روحانيت بين مردم و خدا واسطه باشد و کسی به اسم روحانی نمیتواند به عنوان شرط صحت عمل انسان (مسلمان) باشد.
يکی از بناهای سکولاريسم کوتاه کردن دست روحانيت از واسطهگری بين مردم و خداست.
از نظر تاريخی کلمه روحانيت در اسلام وجود نداشته و قرآن برترين کسان را نزد خدا با تقواترين آنان میداند نه آنکه هر کس روحانیتر، عالمتر و يا آگاهتر باشد يا به خدا نزديکتر. اسلام دينی سکولار است، در اسلام هيچ عمل و قانونی نداريم که بايد برای اجرای آن حضور روحانی شرط لازم باشد گرچه ممکن است در عمل اينگونه اعمال ديده شود ولی در تئوری چنين چيزی نداريم.
سکولاريسم سياسی را به معنای جدا کردن حکومت از دين است و نه جدا کردن دين از سياست. اگرچه يک معنی سکولاريسم نفی دخالت روحانيت در امور تعريف می شود ولی اين به معنی نفی دخالت دين نيست.
جدا کردن حکومت از دين يک نوع جدايی حقوقی است به اين معنا که حکومت و حاکمان نمیتوانند حق حاکميت را از دين و دينداری برگيرند و روحانی بودن کسی هيچ حقی برای حکومت او بر ديگران ايجاد نمیکند. کسانی که از نظر دينی دارای برتری هستند حق و امتيازی برای برتری سياسی ندارند، يعنی برای روحانيون و اهل دين، مزيتی برای حکومت کردن و دخالت در امر سياست نيست.
اين معنای سکولاريسم در مقابل انديشه ولايت فقيه است. در نظريه ولايت فقيه از آن جهت که فرد فقيه است، حق حکومت دارد. ولی در انديشهی سکولاريسم اين باطل است و فرد فقيه هيچ گونه امتيازی برای حکومت کردن ندارد.
سکولاريسم سياسی يعني بیطرف بودن حکومت از نظر ايدئولوژی. در جهان امروز حکومت مبتنی بر هيچ ديانت خاصی نيست و نسبت به دين بیطرف است.
فلسفه اسلامی به دليل نوع تبيينی که از جهان فارغ از مفاهيم دينی می کند سکولار ناميده ميشود ولی در برابر، عرفان اسلامی از عالم سکولاريسم دور است. عرفان همه جهان را زير اسماء الهی میداند و جهان را تجلی خدا و عارفان را قهرمانان تجربه دينی معرفی میکند.
دكتر سروش
نظر شما چيه؟
«لازم نيست زياد بخودتون زحمت بدين، فعلا خدا رو شكر كنيد و دعا كنيد، انشااله يه روزي امام زمان مياد و حق به حقدار ميرسه!»
برگرفته از: فرهنگ شيعه
برگزار كننده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران در روزهاي جمعه
مخاطب و مستمع: من بدبخت و شماي...
پاورقي: به دلايلي مجبور شدم ديگه تو اين وبلاگ مسائل شخصيمو ننويسم. وبلاگ ديگه اي درست كردم و از اين به بعد توي اون مسائل روزانه و كاملا شخصي رو مينويسم. اگه كسي دوست داشت بخونه و حوصله اش رو داشت ميل بزنه تا براش لينكو بفرستم.
در پيش چشم دنيا
دوران عمر ما
يك قطره دربرابر اقيانوس
در چشمهاي آنهمه خورشيد كهكشان
عمر جهانيان
كم سوتر از حقارت يك فانوس
افسوس !
پاورقي: نتايج امتحان بانك اعلام شده، من قبول نشدم.
از اراك (شهر انتخابي من) فقط 6 نفرو قبول كردند!
I have very very bad feeling!![]()
![]()
![]()
درود
افسوس كه كه در ميان قومي زندگي ميكنم كه فقط دم از احترام به حقوق ديگران ميزنند اما كو عمل به آن! همان قومي به با بولدوزرها به جان حسينه و خانه هاي هموطنان اقليت مذهبي مي افتند و در دنيا دم از «واي چه مصيبتها كه به پيامبر ما توهين شده است» ميزنند. همانها كه امثال خوارج نهروان مهر بر پيشانيشان نقش انداخته است. همانها كه صداي فردي آزاده كه فرياد ميزند همچون حسين(ع) و براي اهداف راستينش صد و اندي روز است كه نخورده و نياشاميده و خانواده مظلومش چشم نگران به در دوخته اند را بر روي ملت بسته اند. همانها كه فرياد كو آزادي، كو عدالت مردم را با ايجاد ترس و عوامفريبي در سينه خفه كرده اند. همانها كه اگر از رفتارشان انتقاد كردي گويي با خدا جنگيده اي! همانها شكمها گنده كردنده اند جيبها پر پول كرده اند و فرياد ميلونها مسكين و بيكار اين مرز وبوم را گوشهاي پر از چربيشان نميشود! همانها كه گلويشان از حقوق ملت رنج كشيده پر است و همانها كه اسب قدرت طلبي را زين كرده اند و همچون گاو نري فربه ميخواهند بر تمام دنيا حكومت كنند!
بيست و هفت سال فريب مردم، بيست و هفت سال تاراج اموال اين خاك، بيست و هفت سال اختناق، بيست و هفت سال شاهنشاهيه دموكراتيك الهي!!! براي آنها كم است. بيشتر ميخواهند!؟
پس امثال گنجي ها كه دستشان را رو كرده اند، به جرم محاربه با خدا بميرند تا آنها بتوانند بيشتر فربه شوند. تا بتوانند بيشتر ثم اسبهاي قدرت طلبي خود را در پشت خر دفاع از خود و حق مسلم مخفيانه از نو بكوبند و بتازند.
همانها كه چون حمار بر كرسي نماز جمعه گويند: «دختراني كه باكره به منزل بخت نميروند 80% هستند»!!! اين آمار از كجا آمده؟؟؟! آيا اين شخصي كه به مثال خري كتاب بر دست ميگرد و عرعرش گوش ملت را كر كرده، شخصا دختراني كه ازدواج ميكنند را معاينه كرده؟! پس اسلامش كجاست؟! پس محرم و نا محرمش كجاست؟! آيا معاينه دختران بر او مباح است؟!
افسوس...
از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
بيت اولشو هر چه فكر كردم يادم نيومد خودتون جبران كنيد.
پاورقي: ببخشيد كه سرتونو با اين محملات و اباطيل درد آوردم. سر خودم كه داره ميتركه از بس حرص خوردم اين نصفه شبي. از موضوع اصلي وبلاگم منحرف شدم، سعي ميكنم ديگه سياسي اجتماعي ننويسم. البته اگه اين جامعه بگذاره. در هر صورت عذر بنده سراپا تقصير را پذيرا باشيد.
بدرود تا مجالي ديگر.
گوهر خود را هويدا كن
كمال اينست و بس!
خويش را در خويش پيدا كن
كمال اينست و بس!
چند ميگويي سخن از درد و عيب ديگران
خويش را اول مداوا كن
كمال اينست و بس!
پند من بشنو
به جز با نفس شوم بد سرشت
با همه عالم مدارا كن
كمال اينست و بس!
چون به دست خويشتن تو بستي پاي خويشتن،
هم به دست خويشتن باز كن
كمال اينست و بس!
***************
ديگه نميخوام بشنوم از خودكشيها در زندان
ديگه نميخوام بشنوم از فرياد گرسنگي آدمها
ديگه نميخوام بشنوم از بستن زبانها توسط نيزه ها
ديگه نميخوام بشنوم از ويران كردن خونه ها، با نام خدا
ديگه نميخوام بشنوم از گردن زدن عشق، با نام خدا
ديگه نميخوام بشنوم از ...
***************
افزايش قدرت حكومتي نامردمي برابر است با فشار بيشتر، اختناق بيشتر، ظلم بيشتر، بي عدالتي بيشتر، استبداد بيشتر، استثمار بيشتر مردم آن حكومت!
وجود قدرت هسته اي در دنياي امروز به معناي افزايش قدرت يك حكومت!
ما چه مي خواهيم؟
آنروز كه نگاهم كردي
صدبار براي عاشق شدنت دعا كردم
اما دريغا ذره اي نم بر دل خشكيده ات!
حال كه گذشته است آنروز
فهميده ام كه چه بسيار غلط دعا كردم؛
كوير را هرگز باران نگيرد!!!
گاهي تمام چيزهايي كه يك شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن وي!
****************
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني
تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي با تراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
«دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويائي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم!»
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غرور گشودم!

