صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبــــــر نوبـت ظفــــــــر آيد
بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخـر باغ شود سبز و شـاخ گل ببر آيد
شايد يك روز توانستم بگويم كه فردايي هم هست،
و اين فردا ميتواند زيبا باشد،
و آن فردا برسد و من با غرور بگويم:
زيبايي فردا را ديدم!
اگر روزهاي باطل زندگيمو بردارم
فكر كنم ديگه چيزي نمونه براي اينكه بگم منم زندگي كردم!
گاهي وقتتا لازمه كه بخوابم. اما دوست دارم اون لحظهايي كه خوابم، واقعا خواب باشم! حتي به دور از اون روياي رنگارنگ دنياي هزار رنگ. دوست دارم وقتي ميخوابم حتي نفسمم به خواب بره!
من نفس خود را با پرهيزگاري ميپرورانم تا در روزي كه پر بيمترين روزهاست در امان آمدن تواند، و بر كرانه هاي لغزشگاه پايدار ماند.
حرص مرا به گزيدن خوراكها نخواهد كشيد چه بود كه در حجاز و يمامه كسي حسرت گرده ناني برد يا هرگز شكمي سير نخورد و من سير بخوابم و پيرامونم شكمهايي باشد از گرسنگي به پوست دوخته، يا چنان باشم كه گوينده سروده.
آيا بسنده كنم كه مرا امير مومنان گويند و در ناخوشايندهاي روزگار شريك آنان نباشم؟ يا در سختيهاي زندگي نمونهاي برايشان نشوم؟ مرا نيافريدهاند تا خوردنيهاي گوارا سرگرمم سازد.
بدانيد درختي را كه در بيابان خشك رويد شاخه سختتر بود. و سبزههاي خوشنما را پوست نازكتر، و رستنيهاي صحرايي را آتش افروخته تر، و خاموشي آن ديرتر.
قسمتهايي از نامه عليبنابيطالب به عثمانبنحُنَيف
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كردهاند. شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم! آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد، خداوند خوشحال شده بود! پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد. اي تنها منجي من، مرا تنها مگذار، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري. براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد.
يه دوست
اي خداي من!
تار و پود وجودم تنيده شده است از محبت تو و لحظه لحظهي عمرم گرم است از دم گرم تو. در تاريكترين لحظاتم تو تنها فانوس زندگيم بودي و هستي، و هميشه با عطوفتت زندگي را بر من هموار كردي. مهربانيهايت را هيچوقت نتوانم فراموش كنم. آن لحظات را كه در اوج نااميدي هستم و تو با دست كريمت نوازشم ميكني تا دردهايم را به فراموشي بسپارم و مرهمي از عشقت بر زخمهايم ميگذاري تا التيام بخش روح خستهام باشد، تا زمانيكه كه رگهايم گرمي وجود ترا حس ميكند از ياد نخواهم برد.
معبودم!
راهم را به من بياموز
مركبم را اميدت،
توشهام را خير و صلاحت،
و مقصدم را نزديك بگردان!
محبوبم!
اگر زماني حركتم را صلاحي نبود،
مرا ساكن كن،
و اگر صلاحم بود، خيرش را عطا كن!
خودم را چون هميشه به آغوش پرمهرت ميسپارم، حفظش كن.
آمين!
يک پنجره برای ديدن
يک پنجره برای شنيدن
يک پنجره كه مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمين میرسد
و باز میشود به سوی وسعت اين مهرباني مکرر آبيرنگ
يک پنجره که دستهای کوچک تنهايي را
از بخشش شبانهی عطر ستارههای کريم
سرشار میکند.
و میشود از آنجا
خورشيد را به غربت گلهای شمعداني مهمان کرد
يک پنجره برای من کافيست.
فروغ فرخزاد
درود
روزهاي سخت و پر از استرسي رو پشت سر گذاشتم. امروز كمي حالم بهتره. چون زنگ زدم و گفتند كه هنوز نتيجه معلوم نيست. خيالم راحت شد فكر ميكردم قبولم نكردند. احتمالا تا هفتهي ديگه هم بايد انتظار اعلام نتيجه مصاحبه رو داشته باشم.
******
اينم شعري زيبا از فروغ براي عوض شدن حال و هوا:
بوسه
در دو چشمش گناه ميخنديد
بر رخش نور ماه ميخنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعلهايي بي پناه ميخنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايهايي روي سايهايي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونهايي لغزيد
بوسهايي شعله زد ميان دو لب
فعلا اصلا حالم خوب نيست.
Leave me alone!
عشق شهامتي فراوان ميخواهد. در حقيقت هيچ چيزي بيشتر از عشق نيازمند شهامت نيست، زيرا شرط اساسي عشق، نيست كردن «خود» است. فقط زماني كه «خود»ت را نيست كرده باشي، عشق در تو شكوفا ميشود. «خود» غل و زنجير است و رها شدن از آن نيازمند جرات و شهامت. تو به «خود» چسبيده اي. خيال ميكني كه همه چيز توست. پس به شدت احساس ترس ميكني: «اگر دست از خود بشويم چه بلايي بر سرم خواهد آمد؟ موجودي بي هويت خواهم شد.»
بلي، زماني خواهد رسيد كه تو هويتت، هويت كهنهات، هويت دروغينت را از دست خواهي داد و مدتي نخواهي دانست كه كيستي. آنگاه هويت راستينت سر برخواهد آورد.
اشو
درود
اول از بيت شعر پست قبلي بگم كه كسي نتونست صنعت ادبي موجود در شعرو بگه. در اون بيت شعر يه هنر بسيار زيبا وجود داره. اگه دقت كنيد هفت تا سين در اون وجود داره كه وقتي اين بيت خونده ميشه اين سينها يه مقداري كش مياد و صدايي رو مثل پاره شدن يه تسبيح و ريختن دونه هاي اون توليد ميكنه. يه صدايي مثل "سسسس".
به اين صنعت ادبي ميگن واج آرايي.
حال كردين؟ اگه نكردين بمن چه!
******
موري را ديدند كه به زورمندي كمر بسته و ملخي را ده برابر خود برداشته. به تعجب گفتند: «اين مور را ببنيد كه به اين ناتواني باري را به اين گراني چون ميكشد؟!»
مور چون اين بشنيد بخنديد و گفت:«مردان بار را به نيروي همت و بازوي حميت كشند نه به قوت تن و ضخامت بدن.»
باري، كه آسمان و زمين سركشيد از او مشكل توان به ياوري جسم و جان كشيد
همت قوي كن از مدد رهروان عشق كان بار را به قوت همت توان كشيد
جامي(بهارستان)
رشته تسبيح گر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
خيلي اين بيت از حافظو دوست دارم. يه روح عرفاني عميقي در اون نهفتست. يه صنعت ادبي بسيار زيبا هم در اين بيت وجود داره. اگه گفتين؟ تو پست بعد ميگم كه چيه.
******
اون شامي هم كه قول داده بودم دعوتتون كنم اگه خدا بخواد احتمالا هفتهي ديگست. البته اگه همه كارا خوب پيش بره.
******
يه مطلب ديگه اينكه اونايي كه علاقه مندند ميتونند ترجمه قانون اساسي آمريكا رو در اين آدرس بخونند. براي من كه خيلي جالب بود. حقوق بلاگ زحمت كشيده و اونو منتشر كرده.
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد،
مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که...
به او بگویید دوستش دارم، به او که همیشه بهارمن است،
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و
به او که عشق جاودانه من است!
از طرف يه دوست
درود
يك استراحت كوتاه دور از وبلاگستان برام خوب بود.
راستي براي مصاحبه هم خبرم كردند، رفتم. چند تا سوال ساده و كمي توضيحات كه در مجموع يك ربع بيشتر طول نكشيد. در كل خوب بود، اميدوارم نتيجه هم خوب باشه چون اين بهترين فرصتم بود. بيشتر از دو سه ساعت هم تو تهران نموندم و برگشتم. چون خيلي خسته بودم، شب قبلش از استرس تو اتوبوس اصلا خوابم نبرد و همش به جاده نگاه ميكردم با كلي افكار عجيب و غريب.
بدرود تا مجالي ديگر
امتحان هم تموم شد به سلامتي. ولي خدايي يه سئوال مربوط توش نبود. همه سوالاش چرت و پرت تشريف داشتند. مراقباش هم خيلي خفن بودند.
امشب ميخوام راجع به يه دوست صحبت كنم. دوستي كه هيچوقت حتي در سختترين شرايط زندگيم تنهام نگذاشته و هميشه با صحبتهاش بهم اميد ميده. هميشه در حد توانش تلاش كرده كه بهم كمك كنه. تو اين دوسالي كه ميشناسمش روز به روز علاقم نسبت بهش بيشتر شده. و الان هم قصد معرفي كردنشو ندارم چون تو اين دنياي بزرگ اينترنت غير از من و خودش و خداي مهربون هيچكي ديگه از دوستي ما خبر نداره، ولي دوست دارم وقتي كه اينجارو ميخونه بدونه كه بيشتر از اندازه اين دنيا برام ارزش داره و خيلي خيلي ازش ممنونم و براش از صميم قلبم آرزوي موفقيت ميكنم. افسوس كه فاصلمون از هم دوره و نميتونم ببينمش. شايد يه روزي اگه خودش اجازه داد معرفيش كردم.
******
فردا امتحان دارم، برام دعا كنيد. با اين روحيه من همين امتحانو فقط كم داشتم فقط حيف كه برام سرنوشت سازه و گرنه نميرفتم.
بد بختي از دلبستگي بر ميخيزد. ما به اشياء، به اشخاص و به مكانها دلبسته شدهايم. معتاد دلبستگي شدهايم. به همه چيز دلبسته و وابستهايم و دلبستگي بدبختي به بار ميآورد، زيرا زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي در حركت دائم است. هيچگاه از حركت باز نميايستد حتي براي چند لحظهي كوتاه!
اشو
پاورقي: اين قالب موقتيه تا وقتي كه حوصله طراحي قالب جديد داشته باشم.
يكي بمن اول نفري رو كه گفته پدر و مادرا دلسوزند، معرفي كنه تا اينكه ازش بپرسم واقعا از گفتن همچين دروغ بزرگي چه انگيزهاي داشته!
به نظر شما آيا واقعا پدر و مادري كه راضي باشند فرزندشون حتي به قيمت مريض شدن روزه داشته باشه، دلسوزند؟ حتما باز بايد دوباره راهي بيمارستان بشه تا اجازه بدن روزه نگيره؟
واقعا قيمت روزه چنده؟ به چه قيمتي بايد روزه گرفت؟
لحظه هاي غريب من
اي همنفس من تكرار تيكوتيك
روي ديوار يه قاب تنها
من تنها و اون تنها
گاهي موقعها آدم ميون يه عالمه آدمه ديگه احساس غريبي ميكنه. يه حس غربت عميق تا اعماق وجود.
حسي مثل خوردن يه جام شوكران!
شايد گذر ثانيهها
مرا درسي بزرگ باشد
كه لحظه لحظهي عمرم را شكري كنم
و عبرتي بگيرم از اينكه
ثانيهاي كه گذشت، بر نخواهد گشت!
گذر ثانيهها فرصتهايم ميگيرد
همچو غارتگري
در تمام لحظات تلخ و شيرينم
ميتازد و ميبرد
دانه دانهي عمر كوتاهم را.
اي پادشاه شهر ثانيهها
لحظات تلخ زندگيم را با خود ببر
و آن دانه دانههاي شيرين ناب را
بامن تنها رها كن!
زيرا با همان دانههاست كه من
از ثانيهها گذشتهام و به سالها رسيدهام.
آنگاه كه تيشه بر پيكرش فرود آيد
روز مرگش رسيده است.
و من سخت در آغوشش خواهم ماند،
تا طعم سوزآور آن تيشه براق را
با تمام وجودم همرا او در وجود او،
حس كنم!
******
نامه آيت اله بروجردي به سازمانهاي حقوق بشر در مورد آزار اذيت وي و خانواده و طرفدارانش را حتما بخوانيد. توضيح اينكه آقاي بروجردي معتقد هستند كه دين بايد از سياست جدا باشد.
قسمتهايي از نامه:
«هر روز قسمتى از پیروانم را مورد تهاجمات گوناگون قرار مىدهند و نیمههاى شب با نردبان از منزلشان بالا مىروند و آنها را با برخوردهاى تند و غیرانسانى فیزیکى، به جنایتگاه ۲۰۹ اوین مىبرند و وادار به اقرار در برابر دوربین بر علیه مسیر دینى مشترکه مىنمایند و القاء مىکنند که بنده انگلیسى هستم و میلیونها دلار از آمریکا پول گرفتهام و یا سعى در گرفتن اقرارات ظالمانه و حیوانى دارند. بارها از ناحیه مسئولین وزارت اطلاعات و دادگاه ویژه روحانیت حکم کشتار جمعى را به من ابلاغ کردهاند که اگر حاضر به تسلیم نشوم با تمامى یارانم کشته مىشوم.»
«ما در بدترین لحظات تاریخ قرار گرفتهایم، روزنامههاى داخلى که سانسور است و ماهوارهها برچیده شدهاند و استمداد من و بسیارى از ملت ایران که خواهان پیروى از دین منهاى سیاستند بىجواب مانده، ولى با همه لطمات روحى و اعتبارى و اجتماعى و جسمى وارده، همچنان در منزل خویش غریبانه و مظلوم ایستادهام تا پاى جان و از مجامع بینالمللى انتظار دارم که به داد بشریت برسند و اجازه استحاله فکرى به انسانهاى زده از سیاست ندهند که خداوند آدمى را در بستر آزادى خلق کرده و اجازه استثمارش را به دیگران نداده و اولین و مهمترین وظیفه هر انسانى حمایت از استقلال و آزادى همنوعان مىباشد. وقتى که از داخل و خارج، صداى حقطلبانه ما را مىبندند مسئولیت شما گستردهتر مىشود و تعهدات وجدانى جمعى حکم مىکند که پژواک دردهاى ما باشید و یارىگر نالههاى ما، چرا که ما در ساختن تاریخ فردا، به آزادگان انساندوست نیاز داریم. چگونه در بروز فجایع طبیعى مثل زلزله و سیل و تسونامى، اخبار و افراد از همه جا گسیل مىشوند، اما در بلایاى ستمکارى و تجاوزگرى، همه آرامند و دلى شکسته نمىشود و اشکى نمىآید؟»
واقعا چرا؟؟؟

